X
تبلیغات
رایتل
برچسب احـــســاس حــقــارت - سایت تخصصی مشاوره و روانشناسی 
راهی برای داشتن خانواده موفق
 
جدیدترین یادداشت‌ها
 
روزانه‌ها
بچه‌ها را باید تحلیل‌محور نه اطلاعات محور بار آورد.

بچه‌ها را باید تحلیل‌محور نه اطلاعات محور بار آورد.

  یکی از مشکلات رسانه ما عدم توجه به سلامت روان کودکان است و متأسفانه بچه‌ها چندان جدی گرفته نمی‌شوند. بچه‌ها فیلسوفان دوره ما هستند.

متأسفانه مشکلات اقتصادی و مسئله اسپانسر موجب می‌شود تا برخی برنامه‌های کودک اسپانسرهایی بگیرند که سطح برنامه را پائین می‌آورد در یکی از برنامه‌ها که رئیس یکی از کارخانه‌های ماکارانی در آن حضور داشت و اتفاقاً اسپانسر برنامه بود مجری برنامه با اشاره به یکی از شرکت‌کنندگان، گفت که‌ به این آقا نیز یک سال محصولات شرکت را بدهید، معلوم است که خیلی بدبخت است و چهره‌اش نشان می‌دهد که بدبخت است و گناه دارد. متأسفم که در یک رسانه عمومی در حضور همسر و فرزند یک مرد با او چنین برخوردی می‌شود.

نباید کودکان را دست کم بگیریم در بسیاری از برنامه‌ها کودکان دست کم گرفته می‌شوند هر چند که برخی برنامه‌ها نیز عکس مطلب را نشان می‌دهد.

 متأسفانه خانواده‌ها به جای تحلیل،‌ اطلاعات به بچه یاد می‌دهند، بچه‌ها را باید تحلیل‌محور بار آورد نه اطلاعات محور.

نشانه های احساس حقارت

وقتی علائم افرادی که احساس حقارت دارند را می خوانید ، دستتان می آید کسی که به اصطلاح خودش را می گیرد، دقیقاً می خواهد احساس خود کم بینی اش را بپوشاند. خواندن این نشانه ها در شناخت احساس حقارت خودتان و دیگران بیشتر به شما کمک می کنند.

1-  بی احترامی به دیگران

آدم هایی که برای خودشان احترام قائل نیستند ، به دیگران هم احترام نمی گذارند ، آنها فکر می کنند چون خودشان، خودشان را قبول ندارند ، پس نباید کس دیگری را هم قبول داشت. آنها کوچک ترین مشکل دیگران را چنان به رخ شان می کشند که آنها تحقیر شوند.

2- دهن بینی

 همان قدر که آدم های دارای عزت نفس بالا خودمختار هستند ، برعکس، آدم های خودکم بین با کوچک ترین توصیه دیگران، یک دفعه مسیر زندگی شان را عوض می کنند. کافی است که به این آدم ها بگویی لباس شان زشت است، دیگر عمراً فراد آن لباس را تنشان ببینید. اگر دقت کنید ، می بینید که احساس حقارت، یا خودش را با انتقاد ناپذیری شدید نشان می دهد یا انتقاد پذیری شدید!

3- انزوا

کسانی که احساس حقارت دارند ، فکر می کنند دیگران هم مثل خودشان، آنها را غیرجذاب، خنگ و خسته کننده می دانند. به همین خاطر سعی می کنند تا جایی که می شود ، توی چشم نباشند و با کسی دهان به دهان نشوند تا ضعف خیالی شان مشخص نشود.

رقابت گریزی آدم های خود کم بین با اینکه دلشان می خواهد همیشه برنده شوند ، سعی می کنند تا جایی که می توانند وارد هیچ رقابتی نشوند. آنها خودشان فکر می کنند که بازنده خواهند بود و بازندگی هم یک فاجعه دیگر است!

4- انتقادناپذیری

 یکی از علت هایی که آدم ها انتقاد پذیر نیستند ، همین است که آنها هر نوع انتقاد سازنده یا ناسازنده ای را دشمنی تلقی می کنند. خودکم بین ها دوست ندارند کسی ناتوانی های آنها را گوشزد کند.

5- توهم توطئه

 کسانی که برای خودشان ارزشی قائل نیستند ، فکر ی کنند که همیشه دشمن های فرضی ای نشسته اند در فکر دسیسه تا آنها را از هر جایی که هستند پایین بکشند. در واقع این آدم ها این جوری خودشان به عوامل بیرونی نسبت دهند تا حقارت خودشان. البته توهم توطئه در شکل شدیدش یک بیماری روانی است و باید درمان شود.

خواسته های جنسی مردان

 محمد جانبلاغی

خواسته های جنسی مردان  
انتقاد از خانم ها بسیار مشکل است. شما چگونه می توانید بدون ایجاد عکس العمل بدی در شریک جنسیتان ، خواسته های جنسی خود را با او در میان بگذارید؟هرچند این امر هرگز بطور کامل تحقق نمی یابد ولی شما به کمک روان شناسی می توانید تقاضاهای جنسی خود را بدون جریحه دار کردن احساساتش، با وی مطرح کنید و یا این که از رفتار جنسی او انتقاد نمایید.

در اینجا به برخی از شایعترین مشکلات مردها و راه برطرف کردن آن ها اشاره شده است:

از مسائل ومشکلات زندگی چگونه استفاده کنیم؟

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

حرف بزرگان

بزرگان چنین گفته اند

 

نیمی از مردم جهان، افرادی هستند که چیزهایی برای گفتن دارند ولی قادر به بیان آن نیستن

ونیم دیگرافرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند ،اما همیشه در حال حرف زدن هستند

(رابرت لی فراست Robert Frost)

 

هـمـیـشـه حـرفـی بـزن، کـه بـتـوانی آنـرا بـنـویـسی

چـیـزی را بـنـویـس، کـه بـتـوانـی آنـرا امـضـاء کـنـی

وچـیـزی را امـضـاء کـن کـه بـتـوانی پـایـش بـایـسـتی

" نـاپـلـئـون بـنـاپـارتـــــــ "...

بزرگان چنین گفته اند

 

نیمی از مردم جهان، افرادی هستند که چیزهایی برای گفتن دارند ولی قادر به بیان آن نیستن

ونیم دیگرافرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند ،اما همیشه در حال حرف زدن هستند

(رابرت لی فراست Robert Frost)

 

هـمـیـشـه حـرفـی بـزن، کـه بـتـوانی آنـرا بـنـویـسی

چـیـزی را بـنـویـس، کـه بـتـوانـی آنـرا امـضـاء کـنـی

وچـیـزی را امـضـاء کـن کـه بـتـوانی پـایـش بـایـسـتی

" نـاپـلـئـون بـنـاپـارتـــــــ "...


اگر یکـــ سال ثمر از کاری را خواستی گندم بکار، اگر دو سال خواستی درختـــ بکار

اما اگر صد سال ثمر خواستی به مردم یاد بده

" کـنـفـوسیـوس -- Confucius "

 

تنها کاری را تا فردا کنار بگذار،

که حاضری بمیری بدون اینکه انجامش داده باشی

(پابلو روئیس پیکاسو-- Pablo Ruiz Picasso) ...

 

اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی ،

یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری بکن که قابل نوشتن باشد .

" بنجامین فرانکلین "

 

انسان موجود عجیبی استـــــ

اگر به او بگـویید در آسمـان، یـکصد میـلیارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد

بی چون و چرا می پـذیرد، اما اگر در پارکی بـبیند روی نیـمکـتی نوشته اند رنگی نشـوید

بی درنگــــ انگشتــــ خود را روی نیمکتــــ می کـشد تا مـطمئـن شـود

نیچه

 

مهم نیستــــ اگر انـسـان بـرای کـسی که دوسـتـش دارد غـرورش را از دستـــــ بـدهـد ؛

امـا فـاجـعـه اسـتــــــ اگر بـه خـاطـر حـفـظ غـرور ، کـسی را که دوسـتـــــ دارد از دستـــــ بـدهـد .

ویـلـیـام شکـسـپـیـر

 

هـر حـقـیـقــتی از سـه مـرحـلـه می گـذرد:

ابـتـدا، بـه مـسـخره گـرفـتـه مـیـشود

بـعـد بـه شـدتـــــ بـا آن مـخالـفـتـــــ مـیـشـود

و در آخـر، بـه عـنـوان امـری بـدـیهـی پـذـیـرفـتـه میـشـود.

" آرتورشوپنهاور"

 

مایکل شوماخر چندین سال متوالی در مسابقات اتومبیلرانی "فرمول یک" در دنیا اول شد.

وقتی رمز موفقیتش را پرسیدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقیت من این است که زمانی که دیگران ترمز می گیرند، من گاز می دهم ...

DECIDE while others are delaying

(تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند)...

 

درد من مرگــــ مردمی استـــــ که گدایی را قناعتـــ ، بی عرضگی را صبر وبا تبسمی بر

لبـــــ این حماقتها را حکمتـــــ خدا مینامند

گاندی

 

.

حـتـی افـرادی هـم که مـعـتـقـد هـستـنـد سـرنـوشـتـــــ هـمه از قـبـل تعـیـیـن شـده و قـابـل

تغـیـیـر نیـسـتـــــــ ؛ مـوقـع رد شـدن از خـیـابـان ابـتـدا دو طـرفـــــ آن را نگاه میـکـنـنـد .

اسـتـیـون هـاوکـیـنگـــــ...

 

قـرار نـیـسـتــــــ مـن طـوری زنـدگی کـنـم کـه دنـیـا دوسـتــــــ داره ،

خـبــــــ طـبـعـا قـرارهـم نـیـسـتــــــ دنـیـا هـمـونطـوری بـچـرخـه کـه مـن دوسـتــــــ دارم.

جـروم دیـویـد سـالـیـنجـر...

 

جـهـان سـوم جـایی سـتــــ کـه هـر کـس بخـواهـد مـمـلکـتـش را آبـاد کـنـد خانـه اش

خـرابـــــ مـیـشـود ، وهـر کـس بخـواهـد خانـه اش را آبـاد کـنـد بـایـد یـرای ویـرانی

مـمـلکـتـش بکـوشـد.

پـروفـسـور مـحـمـود حـسابی...


در سـن هـشـتـاد و سـه سـالگی از " فـرانکــــ لـویـد رایـتـــــ" مـعـمـار بـزرگـــــ و

نـامـدار پـرسـیـدنـد :

ازمـیـان کـارهـای بـزرگـی که انـجـام داده ایـد ؛ کـدام را بـیـشـتـر می پـسـنـدیـد ؟

کـه او پـاسـخ می دهـد : کـار بـعـدی را ....

انسان ها

محبتت را میگذارند پای احتیاجت....

صداقتت را میگذارند پای سادگیت...

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت ... 

نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت ...

و وفاداریت را پای بی کسیت ...


و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج ...


آدمها آنقدر زود عوض می شوند...


آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی ...

و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است

نامه ابراهیم لینکلن

آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود، پدر لینکلن کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر و یا تمیز می کرد.

آبراهام پس از سالها تلاش و شکست،در سال 1861 به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.

اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت:

نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند.چرا که او از یک خانواده فقیر و فاقد سطح اجتماعی بالا بود.

زمانی که لینکلن برای سخنرانی پشت تریبون قرار گرفت قبل از آنکه لب باز کند و سخنی بگوید یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:

آبراهام!حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!!!

مسلما هر فردی در جایگاه لینکلن قرار داشت با این نماینده گستاخ که او را اینگونه مورد خطاب قرار داده برخورد می کرد!

اما آبراهام لینکلن این چنین نکرد.

او لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد : من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت.

چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی!

من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم.

آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم.با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام.

پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود...!
یکی از اقدامات مهم و تاثیر گذار لینکلن خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری در ایالات متحده امریکا بود.

سخن روز :

معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم، چقدر می ارزیم. 

آبراهام لینکلن

حکایت زندگی

با یاد او

حکایت زندگی

 

یکی بود . . . یکی نبود . . .

غیر از منم هیچ کس نبود.

هیچ کس هیچ کس که نه ! . .

 

کسانی بودند که صحبت از "بودن" در زندگی را نجوا می کردند. 

روزی، روزگاری همه ما مثل هم فکر می کردیم و مثل هم . . . خیلی کارهای دیگر می کردیم.

سرزمین روزانه ما، فقط به اندازه تمام گذشته ما بود و اصلاً خبری از این لحظه و حال نبود.

 

آن سرزمین به وسعت تمام حقیقت من و اجداد من گسترده بود و در آن بی نهایت ناشناخته پدیدار می شد.

گاهی اوقات شتاب زده به دنبال آینده ای مبهم می دویدیم و به درهای بسته ای می رسیدیم اما آنجا، جایی نبود که واقعاً می خواستیم.

 

لحظاتی در زندگی وجود دارد که تو در یک " آن " متوجه سرزمینهای دیگر می شوی که در گذشته تجربه نکرده بودی، و آن!

 

عالم اسبهای سفید

 

اسب سفیدِ اصیلِ، وحشی و زیبا مثل همیشه سریع و نرم در حرکت بود اما بدون سوارکار ماهر !!!

سوار کار هم مشغول مشکلات، غمها، لذتها و لحظاتی بود که در قهر، جدایی و خاموشی می گذشت و می گذشت.

 

اسب سفید با تمام توان از جنگلها، دشتها، باتلاقها و چراگاههای متفاوتی عبور می کرد و عبور . . .

و بسوی ناشناخته هایی چون آب وحشی، رودخانه جاری و دریای آرام در حرکت بود ولی همچنان بی هیچ سوارکار

یا رام کننده ای.

شاید این تنها بودن اسب سفید و تنها تر بودن سوارکار، زندگی را ناپدید کرده بود.

ولی اتفاقی عجیب افتاد، خیلی عجیب ! . . .

در یک " آن " سوار کار، اسب را یافت و با جهشی روی آن سوار شد.

 

سوار کار تنها لحظاتی قادر نبود خود را بر روی اسب حفظ کند تا اینکه به سرعت، رام کردن اسب وحشی را به یاد آورد؛

چون او سوارکاری را آموخته بود، فقط مدتی آن را فراموش کرده بود.

 

مثل تمام قصه های حقیقی، اسب و سوارکار به هم پیوستند و دیگر هیچ کدام تنها نبودند و در سرزمینی کهن و زیبا

به اسم " حیات " زندگی را ادامه دادند؛ گویا آنها " هسته " سیب را یافته بودند و فقط دوباره هسته را کاشتند

و سرودن ادامه یافت.

 

بالا رفتیم او بود

پایین اومدیم او بود

 

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن              تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

                                                                                                                       (حافظ)

تعداد کل صفحات: 9