آدم بعضی وقتها یک چیزیش میشود، حالا دقیقا هم نمیداند آن یک چیزی که شده دقیقا چه چیزی است که دفعهی دیگر پیشگیری کند از اینکه یک چیزیش بشود. همین جوری الکی میبینی انقدر بداخلاق میشود آدم که انگار نه انگار آدم است و یک چیزی به نام دل دارد در یک قسمتی به نام سینه. یا میبینی یکهو انقدر خوشاخلاق میشود که پیش خودت فکر میکنی طرف چیز است! مثلا یک چیزی در مایههای اوشکول یا اسکول است!
خوب نیست آدم یک وقتهایی یک چیزیش بشود. یعنی برای خودش بد میشود. آدمی که تند تند یک چیزیش میشود و فاز عوض میکند، یکهو دیدی فازش قاطی شد و دیگر نتوانست بفهمد که دقیقا چه چیزیش شده یا بعدا چه چیزیش میشود. شاید هم یکدفعه در یک فازی گیر کرد و بیرون نیامد. خلاصه بگم که خوب نیست آدم یک وقتهایی یک چیزیش بشود که نتواند دقیقا بفهمد چه چیزیش شده.