خبر ویژه
محمد جانبلاغی روزانه به افراد زیادی مشاوره میدهد که زندگی اشان بهتر شود
به نظر شما چرا افراد به روانشناس محمد جانبلاغی مراجعه میکنید در حالی که روانشناسان دیگری هم هستند که میتوانید به آنان مراجعه کنید؟
آیا شما هم میخواهید جزو این افراد باشید؟
به دلیل تماس ها زیاد لطفا هم اکنون جهت تعیین وقت مشاوره اقدام کنید و وقت خود را رزرو کنید.
هم اکنون وارد لینک زیر شوید
✴️ http://schoollife.ir/appointment-consultations/
☄ دیدگاه های کسانی که با محمد جانبلاغی مشاوره داشته اند را اینجا بخوانید:
✴️ http://schoollife.ir/appointment-consultations/
به فکر چاره باشیم...
آیا دوست دارید انسان شاد و موفقی باشید؟
آیا از زندگی راضی هستید؟
رابطه شما با همسرتان، فرزندتان یا شریک و همکارتان چگونه است؟
آیا میخواهید شیوه دیگری از تفکر،رفتار و زندگی را تجربه کنید؟
آیا میدانید بیشتر افرادی که با « محمد جانبلاغی » مشاوره داشته اند یا درکارگاه و سمینارهای ایشان شرکت کرده اند از زندگی اشان کاملا رضایت دارند و از همه مهم تر شادتر هستند و قدر خودشان را بیشتر می دانند؟
شما برای خوشبختی خودتان چه چاره ای اندیشیده اید؟
قبل از هر تصمیمی هم اکنون به صفحه مشورت با محمد جانبلاغی مراجعه کنیدو
زندگی را برای خود و کسانی که دوستشان دارید زیبا تر کنید...
مسئول شادی و خوشبختی شما فقط خودتان هستید...
هم اکنون برای خودتان کاری بکنید ...
✳️ مشورت با محمد جانبلاغی هم اکنون در لینک زیر:
✴️ http://schoollife.ir/appointment-consultations/
☎️ منتظر تماس شما هستیم...
با ادای احترام محمد جانبلاغی
داستان ضرب المثل نه کور میکند،نه شفا میدهد
مرد قصابی بود که چشمش درد می کرد و سرخ شده بود. او برای معالجه چشمش پیش حکیم باشی رفت حکیم باشی برای قصاب دارویی ساخت و گفت:صبح وشب دو قطره ازین دارو را توی چشمت بچکان تا خوب شوی.
قصاب این کار را کرد او انتظار داشت پس از سه روز دارو چکاندن چشمش کاملا خوب شود اما این طور نشد. داروی حکیم باشی درد چشمش را کم کرد اما نتوانست سرخی و سوزش چشمش را کم کند پس از چند روز قصاب دوباره به دیدن حکیم باشی رفت و گفت:درد چشمم کم شده اما خوب نشده حکیم جان،دستم به دامانت دارویی بده که خوب بشوم وبتوانم به کارو زندگیم برسم.حکیم باشی این بار کتاب هایش را زیر و رو کرد واین بار از روی کتاب ها دارویی برای قصاب ساخت.
ادامه مطلب ...اگر در حال حاضر، از یک شکست عاطفی عبور می کنید و لحظات سختی را می گذرانید، من محمد جانبلاغی میخواهم کمکتان کنم که از این شکست عاطفی بیرون بیایید:
۱٫من خودم را دوست دارم. شاید مسخره باشد اما ادامه مطلب “شکست عاطفی”
سخنران مشهوری سمینار خود را با بالا بردن یک اسکناس 100 دلاری شروع کرد. در سالنی که هزاران نفر حصور داشتند سوال کرد "چه کسی مایل است این اسکناس را به او بدهم؟
" همه دستها بالا رفتند. او گفت "قرار است این اسکناس را به یکی از شما بدهم ولی قبل از آن..." سپس شروع به مچاله کردن اسکناس کرد و پرسید: "هنوز کسی می خواهد؟" بار دیگر دستها همه بالا رفتند. او ادامه داد: "خوب، حالا چطور؟"، اسکناس را بروی زمین انداخت و با کفشهایش شروع به ساییدن اسکناس کرد. در حالی که کاملاً مچاله و کثیف شده بود آن را برداشت و پرسید:
"آیا هنوز کسی این را می خواهد؟"
دوباره همه دستها بالا رفتند،
ادامه داد، "دوستان، همگی شما امروز درس ارزشمندی را آموختید. من هر کاری با پول کردم باز شما خواهان آن بودید چون بهایش کم نشد و هنوز همان 100دلار می ارزید. خیلی اوقات در زندگی به خاطر تصمیماتی که میگیریم و شرایطی که در مسیرمان ایجاد می شود می افتیم، مچاله می شویم و روی کثیفی زمین می خوریم و آنگاه احساس می کنیم که دیگر ارزشی نداریم. اما هیچ اهمیتی ندارد که چه اتفاقی افتاده و یا خواهد افتاد، شما هرگز ارزشتان را از دست نخواهید داد." شما خاص هستید، هیچگاه اجازه ندهید ناامیدی های گذشته بر آرزوهای آینده تان سایه بیفکند. "ارزش، فقط زمانی یک ارزش است که بهایش قدر دانسته شود" --
منبع: سایت آقای افتخاری روانشناس بالینی
کارِ ما در این دنیا، عاشق شدن است. عمرمان تمام میشود و هنوز نفهمیدهایم برای چه آمدهایم. مقصودِ خلقتمان چه بوده است. در مورد عشق خیلی صحبتها شده. بهخصوص در ادبیات فارسی بسیار صحبت شده. اما این عشق چی هست که برای آن خلق شدهایم؟
ادامه مطلب ...مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایهاش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایهاش در دزدی مهارت دارد: مثل یک دزد راه میرود، مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند پچپچ میکند، آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند.
اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابهجا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایهاش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف میزند، و رفتار میکند.
شما دربارۀ این داستان چه دیدگاهی دارید؟
لطفا برداشتها، دیدگاهها و تجربههای خودتان رابنویسید.
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوز نی ، آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان.....
چقدر عجیبه ......
که تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره...
تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه...
تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمیگرده...
تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد ...
و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه...
یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی .
اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره،
به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای،
زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا…لیلا… لیلا…لیلا…
مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم “لیلا”
که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده…
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن.
مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش
و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه،
با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا…
بازدیدکننده با تعجب میپرسه این چشه؟!!!!
میگن اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!
پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح میداد که چگونه همهچیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:"عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را برداشت و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:" به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود."
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت:"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:" اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"
استاد لبخندی زد و گفت:" پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود.
مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان ازاستاد پرسید:" شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت:" من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم.
شما چطور دوستای خوبم، آرامش سنگ یا برگ، کدومش رو انتخاب می کنید؟
از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟
پاسخم
داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم
و هرگز از آن بیزار نمی شوم!
اندکی
اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت
: تو اشتباه می کنی!
زیرا
کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!
جبران خلیل جبران
روزی مردی راه گم کرد و سر از بیابان درآورد. رفت و رفت تا اینکه گرما چنان او را بیحال کرد که از تشنگی و گرسنگی، بیرمق بر زمین افتاد. زیر آفتابِ سوزان، در حال جان دادن بود تا اینکه...
ادامه مطلب ...سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.
در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.
زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟
زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند .
پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .
به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛
چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.
زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!
پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.
*پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.
در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟
دیشب ایمیل هایم را چک(بررسی) می کردم و به سوالات جواب میدادم(سوالات مشاوره) این ایمیل رو برام فرستاده بودن خوندمش خوشم اومد گذاشتم اینجا... خداییش باحاله..!!
-----
دیدین بعضیها که عادتشونه رو چمن که نشستن
همینجوری چمن هارو میکنن
لامصـــبا اینا یه غیر از کودک درون یه بُز درونم دارن
-
یه سری لذت ها هم مختص ایرانه. مثلا یه پول پارهپوره رو یجوری به یه رانندهای، بقالی… بدی ازش خلاص شی. آدم احساس پیروزی میکنه..
-شلوار رنگی میپوشی بپوش ...
ولی خدایی دیگه کفش زرد و شلوار قرمز و پیراهن سبز و باهم نپوش :|
اسمارتیز که نیستی :)
-
بچه که بودیم وقت فیلم دیدن کنترل ویدیو دست پدرم بود اونم تا فاصله مرد و زن از یه گوسفند کمتر میشد میزد میرفت جلـــو.. دستشم کند بود, تا میومد دوباره پلى کنه نصف فیلم رفته بود.
خلاصه اینکه سرتونو درد نیارم, ما تایتانیکو تو 20 دقیقه دیدیم!
-
-
مکالمه من و بغل دستیم تو تاکسی : - آدامس نعنایی داری ؟ - آره . . . .... . . . . . . . . - یه دونه بخور ...! :))))-
آیا میدانستید انسانهایی که بیشتر عمر میکنند . . . . . . . . . . . . دیرتر میمیرند ؟!! نه خدایی می دونستید؟؟؟ :))))![]() | ||
روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی)۱۴ فوریه در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است. این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام میشود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد. |
زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟
داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.
سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟
زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
ادامه مطلب ...پاسخ های جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.
در آخرین جنگش
در پایین صفحه
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد
1- فکر و ذهن خود را بر راه حل ها متمرکز کنید، نه بر مسایل و مشکلات
اگر در زندگی مشکلی پیش بیاید، برای اکثر افراد، طبیعی است که فکر و ذهنشان را بر آن مساله و مشکل و اینکه چقدر ناخوشایند است، متمرکز کنند. معمولا در این مواقع، می پرسید چگونه این مساله و مشکل برای شما اتفاق افتاده و چرا؟ و اصلا چرا این قدر بدشانس هستید؟ و... شما در مساله خود غرق می شوید و این وضعیت و موقعیت را مانند یک فیلم ویدیویی بارها از ذهن خود می گذرانید.
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
ادامه مطلب ...یکی از بزرگترین بیماری ها این است که برای هیچ کس ، کسی نباشی.
صلح از یک لبخند شروع می شود.
هر کجا که می روی عشق را پخش کن. اجازه نده کسی به پیشت بیاد بدون اینکه خوشحال تر ترکت کند.
از بین بردن فقر عشق بسیار سخت تر از از بین بردن فقر نان است.
بزرگترین از بین برنده صلح، سقط جنین است. چون اگر مادری بتواند فرزند خودش را بکشد ، چه چیزی مانع من می شود که تو را نکشم یا تو مرا نکشی؟ هیچ چیز!همیشه این خطر وجود دارد که ما کار را فقط به خاطر کار انجام دهیم. اینجاست که احترام و عشق و از خود گذشتگی به میان می آید – که ما این کار را برای خدا انجام دهیم، برای مسیح، و این دلیلی است که سعی می کنیم هرچه زیباتر انجامش دهیم. حتما دلیلی وجود دارد که برخی از مردم می توانند خوب زندگی کنند. حتما برای بدست آوردنش سخت کار کرده اند. من فقط زمانی احساس ناراحتی می کنم که اصراف را می بینم. وقتی می بینم که آدم ها چیزهایی را دور می ریزند که ما می توانستیم از آنها استفاده کنیم. ما باید خدا را بیابیم، و او در سر و صدا و بی قراری یافت نمی شود. خداوند دوست سکوت است. ببین چگونه طبیعت – درختان، گل ها، چمن – در سکوت رشد می کنند؛ ستاره ها را ببینید، ماه و خورشید، که چگونه در سکوت حرکت می کنند... ما برای لمس جان آدم ها به سکوت احتیاج داریم. ما خودمان هم فکر می کنیم که کاری که انجام می دهیم، تنها قطره ای در اقیانوس است. اما اقیانوس کمتر می شود اگر این قطره گم شود. ما هرگز نمی توانیم این که یک لبخند ساده چه کارهایی می تواند انجام دهد را درک کنیم.
ادامه مطلب ...طی یک نظرسنجی از یک دانشجوی ورودی جدید و یک دانشجوی ترم آخری خواسته شد که با دیدن هر کدام از کلمات زیر ذهنیت و تصور خود را در مورد آن کلمه در یک جمله کوتاه بنویسند.
جمله اول مربوط به دانشجوی ورودی جدید و جمله دوم مربوط به دانشجوی ترم آخری…
رییس دانشگاه
1)مردی فرهیخته و خوشتیپ
2)به دلیل اینکه در طی این چهار پنج سال یک بار هم ایشونو نتونستم ببینم، هیچ ذهنیتی ندارم
یک وعده غذای سلف
1)بیفستراگانوف با سس کچاپ با نوشیدنی خنک
2)چلو لاستیک به همراه افزودنی های غیر مجاز
کارت دانشجویی
1)کارت شناسایی و هویت دانشجو
2)تنها استفاده از این کارت گرفتن فیلم از ویدئو کلوب است
ادامه مطلب ...دانشجو کیست ؟
از دید مسئولین بالا مقام دانشگاه :
- مهمترین رکن یک دانشجوی نمونه ، پرداخت به موقع شهریه است .
- در مرحله اول ثبت نام دو چیز کافیست اول پذیرفته شدن و دوم فیش واریزی شهریه ، بقیه مدارک باشه برای بعد ( پول مهمه )
- دانشجو فردی است که باید به موقع و قبل از استاد سر کلاس حضور داشته باشد
- نگاه او قبل از کلاس به کفشهایش و در کلاس به جزوه هایش باشد .
- فاقد هر گونه آرایش ظاهری ، باطنی ، داخلی و خارجی باشد .
- از خونه مستقیم بره داخل کلاس و بعد از کلاس مستقیم بره خونه .
- هر چی استاد و مسئولین دانشگاه گفتن بگوید چشـــــــــــم .
- کاری به کار کسی نداشته باشه و کلا" چیکار داره که کی به کی یا با کی تا کی چیکار داره !!!
از دید اساتید محترم و زحمتکش :
- سر کلاس سکوت رعایت شود .
- سوالات سخت مطرح نشود .
- هر کس بیش از 4 جلسه غیبت کند بی تربیت میباشد در نتیجه حذف .
- کسی تیکه نیندازد .
- افراد آخر کلاس ، ندید حذف
- تقلب = مرگ
- پروژه شما کپی است ، نمره بی نمره
- نمره باقالی نیست که آخر ترم بین دانشجویان پخش شود بنابراین درس بخونین .
"بسمه تعالی"
شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
قبل از میان ترم
در طول امتحان میان ترم
ادامه مطلب ...مچ گیری استاد !
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: «کدام لاستیک پنچر شده بود؟»!!!
سلام دوستان . با توجه به پیش رو بودن امتحانات پایان ترم تصویر زیر رو گذاشتم .
شما که اینجوری نیستید؟؟؟؟؟!!
من محمد جانبلاغی ساعت ۲ از محل کارم خارج شدم و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستم بروم، تصمیم گرفت با همان ۱۵ هزار تومانی که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورم و راهی شرکت شوم.
چند رستوران گران قیمت را رد کردم تا به رستورانی رسیدم که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط ۱۵ هزار تومان”.
من معطل نکردم، داخل رستوران شدم و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشتم و سر میز نشستم.
گارسون برایم دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض من توجهی نکرد که گفتم: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”
گارسون که رفت من شانه ای بالا انداختم و گفتم: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!”
اما من موقعی فهمیدم که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است رفتم جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵۰ هزار و ۵۰۰ تومان .من معترض شدم: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!”
من که ختم زرنگ های روزگار بودم، سری تکان دادم و یک ۱۵ هزارتومانی روی پیشخوان گذاشتم و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفتم: ”من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ هزار تومان می گیرم.”
متصدی گفت: ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!” و من پاسخ دادم: ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!”
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد.
بر پایه یافته های تحقیقی جدید، بیشتر انسان ها به این واقعیت که در گذشته تغییر کرده اند اذعان می کنند، اما تنها تعداد معدودی هستند که تغییر شخصیتی خود در آینده را محتمل می دانند.
به نوشته سایت «لایو ساینس»، انسان ها معمولاً می پذیرند که در ده سال گذشته زندگی «علایق، ارزش ها و حتی شخصیتشان» دستخوش تغییرات زیادی شده است، اما در عین حال اصرار دارند که در ده سال آینده، فرد امروزی باقی خواهند ماند و تغییری نخواهند کرد.
دکتر دنیل گیلبرت، متخصص علم روانشناسی در دانشگاه هارواد، در گفت و گو با سایت لایو ساینس، می گوید: «این بدان معنا نیست که متوجه تغییر در خود نیستیم، بلکه بیشتر به این واقعیت دلالت دارد که در هر سنی که باشیم به این واقعیت اعتراف می کنیم که در ۱۰ سال گذشته تغییراتی زیادی را در خود شاهد بوده ایم. در همه ما انسان ها حسی درونی وجود دارد که بر مبنای آن باور داریم که پیشرفت روندی است که ما را به این نقطه رسانده و اکنون دیگر کاری نداریم.»
شخصیت دائمی
در هفته جاری (چهارم ژانویه) دکتر گیلبرت و همکارانش طی مقاله ای مفصل در نشریه علمی «ساینس» ضمن گزارش یافته های پژوهش یاد شده، چنین حالت روانی را توهم «پایان تاریخ» نام نهادند.
سلام بازم محمدهستم - امروز اومدم براتون فرق بین دختر ها وپسر ها رو بگم - چرا تو ذهن ما اینجور تدایی شده که دخترها همه مظلوم هستن وپسر ها همه گناه کار - اگه یه جا یه پسر و دختری رو با هم بگیرن فکر می کنین مردم چی می گن؟ می گن دختره مظلوم دیدی اقفالش کردن پسر چشم سفید رو دیدی ؟ وای وای وای - چرا همهشه این پسر ها هستند که باید جستجو کننده باشند و دختر ها یافت شونده ما پسرها بیشتر عمر مون تو جستجو هستیم حالا تو خیابون ها شده تا کلاس های زبان انگلیسی تا سر کلاس دانشگاه - تا حالا شده یه دختر بیاد جلو و بگه از شما خوشش میاد نه !! خوب معلومه نه ؟ چون همیشه دختر ها مظهر زیبایی و وقار هستند . آره این درسته اما دیگه این تو کشور ما زیاد از حد شده -البته بماند که شهر های بالا مثل اصفهان و تهران این موضوع رو فهمیدن و دست به کار شدن و تو فکر راه حل هستند -یه پسر رو می بینی تو بوکان که اینقدر 3 هست که همه پسر و دختر ها می شناسنش یکی رو می بینی (مثل ما ) اگه به یکی بگم ایستگاه 6 می شینیم میگه ! اها تو کوچه علیرضا بهوندی اینا ! این دختر ها رو می بینی هیچ کدم قدر نمی دودن نمی دونن که دل پسر ها چقدر حساسه خداییش اگه یه دختر اگه غریبه هم باشه تو خیابون از ما پسر ها چیزی بخواد حتی جون هم شده !! حاضریم با کمال میل انجام بدیم چون می ترسیم ! از چی؟ از اینکه مبادا خانوم خانوما ناراحت بشه و حسرت یه عمر تنهایی به دل ما بمونه - این قضیه همه جا حتی تو اینترنت هم صدق می کنه می گین چطور؟ شما دقت کنید یه وبلاگ مثل وبلاگ یلدا و رها خانوم که خاطره می نویسن چقدر بازدید داره ! حالا اگه اینا پسر بودن فکر نکنم 5 تا بازدید کننده هم داشته باشه ! آخه خاطرات بی مزه 2 تا دختر به چه درد پسر هایی مثل ما می خوره ؟ آیا این نسیت که ما پسرها دوست داریم با خوندن خاطرات دختر ها خودمون رو به اونا نزدیک کنیم و شاید از اونا اطلاعاتی کسب کنیم و شاید با گزاشتن نظر و تعریف از اونا به قولی خودمون رو جول کنیم شاید با زره ای توجه رو به رو شویم ! آری شما دختر خانوم اگه داری تو خیابون راه می ری می بینی عده ای پسر به شما متلک می ندازن (تیکه) این برای این است که اینجور پسر ها نحوه ایجاد ارتباط رو بلد نیست و امید دارن با همان متلک شما را به خودشون علاقه مند کنند و بدونید که هیچ پسری بیکار نیست سر ایستگاه ها و خیابون ها پاتوق بزنه ؟ ! این فقط امیدی است که هر پسری در دل خودش داره که شاید روزی عشق زندگی خودش رو پیدا کنه همین !! پسر ها انواع متفاوتی دارن بعضی ها اونقدر رو دارن که تو خیابون با شما صحبت کنند و در بعضی از آنان که نحوه ارتباط رو بلد نیست به شما تنه بزنن و تیکه بندازن و بعضی دیگر که فقط با دیدن شما رویای بودن با شما را در ذهنشون پرورش می دن و بدونید هیچ پسری نیست در دنیا که دل نداشته باشه همشون اسیر و تلسم شده دست شمان پس قدرشون رو بدونید .!! شاید روزی برسه که پسر ها ما هم این روش رو کنار بزارن و روزی با دیدن شما حتی نگاهی بیش به شما نندازن اونوقت شما باید پاشید برید دانشگاه آزاد رشته روانپزشکی !! دنبال شوهر آره عزیر بیدار شو که فردا دیره ......
روزی مردی خواب عجیبی دید، اون دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هائی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند، وآنها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید، شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هائی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شما ها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان می فرستیم .
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!
روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک اکواریوم ساخت و با قراردادن یک دیوار شیشه اى در وسط اکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد.در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى داد.او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر باربا دیوار نامریی که وجود داشت برخورد مى کرد، همان دیوار شیشه اى که او را از غذاى مورد علاقه اش جدا مى کرد…پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن سوی آکواریوم نیز نرفت!می دانید چرا ؟دیوار شیشه اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت تر و بلندتر مى نمود و آن دیوار، دیواربلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند وغیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش …
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که
همسایه اش درحال آویزان کردن رخت های شسته است و گفت:
لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس شویی بهتری بخرد
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لبا سهای شسته اش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را
تکرار می کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لبا سهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به
همسرش گفت:
یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده
مرد پاسخ داد من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجر ههایمان را تمیز کردم
کتاب هفت عادت مردمان موثر که اولین بار با نام انگلیسی The Seven Habits of Highly Effective People در سال ۱۹۸۹ توسط استفن آر کاوی نوشته شده، کتابی است بسیار مشهور در مورد مهارتهای زندگی. این کتاب تا به حال به ۳۸ زبان ترجمه شده و ۱۵ میلیون نسخه از آن در تمام دنیا به فروش رفته است. کاوی در این کتاب با معرفی هفت عادت و آموزش قدم به قدم آنها، چیزی که زندگی در شمال نام میبرد را معرفی کرده و اخلاق منجر به موفقیت را آموزش میدهد.
این کتاب توسط گیتی خوشدل به فارسی ترجمه شده است.
در ادامه خلاصه این کتاب را می خوانید.
عادت ۱ : عامل باشید
آنچه شما امروز هستید به دلیل انتخابهای دیروز شما بوده است . پس می توانید امروز دیگر گونه انتخاب کنید . مشکلاتی که با آنها روبرو می شویم در یکی از طبقه بندیهای زیر قرار دارد :
۱- کنترل مستقیم ( مشکلاتی که به رفتار خودمان مربوط می شود )
۲- کنترل غیر مستقیم ( مشکلاتی که به دیگران مربوط می شود)
۳- عدم کنترل ( مشکلاتی که نمی توانیم کاری درباره شان بکنیم مانند واقعیتهای مربوط به گذشته یا وضعیت خود )
مشکلات مربوط به کنترل مستقیم را می توان از طریق تغییر دادن عادتهای خود حل کرد که به عادتهای ۱ و ۲ و ۳ مربوط می شود
مشکلات مربوط به کنترل غیر مستقیم را می توان از طریق تغییر دادن شیوه ها نفوذ خود حل کرد که به پیروزیهای عمومی یا عادات ۴ و ۵ و ۶ مربوط می شود .
مشکلات مربوط به عدم کنترل را می توان با زیستن مسالمت آمیز با آنها حل کرد .
پس حلقه نفوذ خود را گسترش دهید .
تعهداتی کوچک را ایجاد و آنها را حفظ کنید . الگو باشید نه منتقد . بخشی از راه حل باشید نه بخشی از مشکل . در مورد هر کاری حلقه نفوذتان را برای حل مشکل مشخص کنید و آن گام بردارید .
ش
چگونه به آرامش گوسفندی برسیم؟
لحظه های ساده زندگی را انتخاب کن.......signal out lefts small pleasures
در هم ریختگی ها را مرتب کن..........clean away clutter
روحت را پرورش بده..........cultivate your soul
به ذهنت آرامش بده........take yourmind off things
عشق بساز........love making
ایمان داشته باش.........have faith
راهت بسوی خوشبختی را لمس کن........feel your way to happiness
ورزش تای چی یاد بگیر..........learn tai chi
ادامه مطلب ...