دنیای ما اندازه هم نیست
من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر میخوابم
من هر شبُ تا صبح بیدارم
دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردم
دنیای ما اندازه هم نیست
میبوسمت اما نمیمونم
تو دائم از آینده میپرسی
من حال فردامم نمیدونم
تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
دنیای ما اندازه هم نیست
مرغ بال ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
قبل از هر چیز انسان باید جایگاه حقیقی خود را بشناسد و بداند که او خلیفه ا... است و بار امانت بزرگی را بر دوش گرفته که باید به مقصد برساند.
او باید بداند که منتخب خداوند است و خداوند اول عاشق اوست پس با چنین کرامتی هرگز نباید جز به مقام و جایگاه الهی خود بیندیشد. باید بداند که انبیای الهی هم برای بهتر شدن برنامه های او برگزیده شده اند و نیز باید بداند او عجیب الخلقه است که در آفرینش او اهدافی بوده است.
لذا بیشتر از هر چیز لازم است که خود را بشناسد و بداند که از نعمات زیادی برخوردار است همچون قوه ناطقه و نیروی تفکر و تعقل، عواطف، احساسات و توانایی های مغزی بنابراین نباید ارزش خود را کم بداند و به مصداق بیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
ادامه مطلب ...دردها و اشکهایم را از تو پنهان میکنم و خنده هایم را به تو
هدیه می دهم و شادی هایم را با تو قسمت میکنم .
تمام لحظه های تنهایی دیروزم را برات به زیبای ترسیم میکنم
تا اندوه دیروز من امروز تو را ویران نکند
و در اندیشه ات جز به شادی و خوبی به چیز دیگری نیندیشی که
دیروز رفته است و دیگر نخواهد آمد .
پس امروز را دریاب که فردایی شاید نباشد .
حالا که تو دوستم نداری چه کنم؟ ...با درد بزرگ بی قراری چه کنم؟
گیرم که کنم عشق تو از سینه برون ...با این همه زخم یادگاری چه کنم؟
نیست ترسم فقط از تنهایی ...با حسرت تلخ این جدایی چه کنم؟
پر بود هوای دلم از دلتنگی ...گفتی که کنم دل از تو خالی چه کنم؟
اینجا که نفس کشیدنم اجباریست ...با قصه ی جبر زندگانی چه کنم؟
رفتی و شدم من پر از این فکر غریب ...حالا که تو دوستم نداری چه کنم؟
میخوام روی حرفم هنوز ایستاده باشم
بذا دوستت دارم رو هزار بار گفته باشم
بخوای تا قیامت می گم دوستت دارم رو
بهونه ای نمی خوام به دستت داده باشم
ما که گفتیم هزار بار تو یک بار هم نگفتی
ولی نزدیکه اون روز که به دامم بیفتی
هر چیزی به تنهایی سخت است
تنها مردن
تنها شام خوردن
تنها زندگی کردن...
به خودت که خو میگیری
با تنهایی زندگی میکنی
شام می خوری
با تنهایی ,میری.
درست وقتی که تنها نیستی...
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بستهای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .موش لبهایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که میرسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آوردهاند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد». میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط میتوانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب میدانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود. موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیدهام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خندهای کرد و دوباره مشغول چریدن شد. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم ،
قصد این قوم فریب است بیا برگردیم ،
عشق بازیچه شهر است ولی در ده ما، دخترعشق نجیب است
بیا برگردیم،
کرمها دردل هرکوچه اقامت دارند روستا مأمن سیب است
بیا برگردیم،
چه حسابیست دراین شهرکه درمبحث جبر جای بعلاوه،
صلیب است بیا برگردیم
کاش امشب عاشقی هم پا می گرفت تشنگی هم طعم دریا می گرفت
کاش امشب کوچه های منتظر
یک سلام گرم از ما می گرفت
این سکوت تلخ . دنیای من است
کاش دستت . دست دنیا میگرفت
آسمان ابری ترین اندوه را
از دل سنگین شبها می گرفت
پنجره دلتنگ چشمی آشناست
کاش می شد عاشقی پا می گرفت
نیازی به انتقام نیست.....فقط منتظر بمان..
آن ها که آزارت می دهند، سرانجام به خود آسیب می زنند.
و اگر بخت مدد کند، خداوند اجازه می دهد... تماشاگرشان باشی .!
بدان آغوش من باز است شروع کن یک قدم باتو تمام گامهای مانده اش بامن
خداگوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاتر ازمحبوب زیبایم
.:: هدیه ای از ماندانا به راه سبز زندگی ::.
یادم باشد در سکوتم کسی هم صحبتم شد ، تنهاش نذارم
یادم باشد کسی پیشم بود که تمنای دیدارش را دردیاری دور میکردم،.......دل.... ..
یادم باشد کسی یادم کرد یادش کنم
یادم باشد کسی در تنهایم،تنهام نذاشت ،در تنهایش تنهاش نذارم
یادم باشد که کسی در فقرم یادم میکرد، در غنی ایم یادش کنم
یادم باشد که وقتی بد بودم کسی منو خوب کرد، در بد بودنش به خوبی یادش کنم
یادم باشد تن عریانم را کسی پوشاند، که هیچ وقت به تن خوشم ننازم
یادم باشد که در بین بی اعتمادیها کسی بهم اعتماد کرد،اگر روزی بی اعتماد گشت ، معتمدش باشم
یادم باشد که در هر آمدن صبح گویم ای خوب خوبم رو خوب دار
یادم باش یاد دوست رو گفتم هرگز فراموش نمی کنم ، هیچ وقت از یاد نبرم
یادم باشد....
وتحیراتم
خواستار چیستی ای عقل و دل و دین من؟
تمنای ماندن داری و خواهش رفتن
کدام یک رو برگزینم
وکاش می شد واژه از ترکیب ماندن و رفتن ایجاد کرد
این واژه رو چه نامم؟
جونت بسته به جونم تا ابد پیشت می مومنم
واسه من خیلی عزیزی دوستم داری می دونم
دوستت دارم می دونی آخه خیلی مهربونی
دوستت دارم همیشه واسه من عزیزی٬ جونی
دورت بگردم درمون دردم کاشکی بگیری دستای سردم
(عاشقان را عشق فرمان می کند٬ لوطیان را معرفت ...)
شیشــــــــــه شکســــــــــــته را پیوند کردن است
کـــــــــوه ناهموار را هموار کردن ســــــخت نیست
حـــــــرف ناهموار را هموار کردن مشـــــــکل است
بار حمّالان به دوش خود گرفتن نـــــنــــــگ نیست
زیـــر بـــار مـــنّـــت نـــامــــرد رفتن مشــــکل است
منبع: سایت یه خاطره از فردا(حامد عزیز)
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست؟ عشق کدامست؟ غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش وقتی آرزویی میکنیم
از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرف های قلبمان را بشنود
لطفا توجه فرمایید: جهت دریافت گلچینی از بهترین شعر های عاشقانه و رمانتیک به آدرس زیر مراجعه فرمایید.
اولین ملاقات٬ ایستگاه اتوبوس بود. ساعت هشت صبح. من و اون تنها. نشسته بود روی نیمکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون. سیر نگاش کردم. هیچ توجهی به دور و برش نداشت. ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود. یه نقاشی منحصر به فرد. غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود. اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد. دیگه عادت کرده بودم. دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود. نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم.
من به همین تماشای ساده راضی بودم.دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش … آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.
مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.
نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید … نمی دونم.
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.
از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.
من … درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.
با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی … بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ایستادم.
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.
دقیق که نگاه کردم دیدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دویده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.
نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم.
- مثه اینکه باید پیاده بریم.
و پیاده رفتیم …
و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه.
پاهایت را برای مشایعت
دلت را برای گرمیش
و خودت را برای مهربانیت
... محتاجم ...
پس با من بمون .
حامد
شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت، باید اینجور نوشت، هر گلی هم باشی، چه شقایق چه گل پیچک و یاس، زندگی اجبارست
آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم
ولی پس دادی نگامو زیر رگبار غرورت
من فقط یه کم شکستم ، خوب نگام کنی همونم . . .
اگر روزی مردم ، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جایه معشوقم برایم گریه کند ... چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم ..........
یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست
خواب ناز بودم شبی...... دیدم کسی در می زند...... در را گشودم روی او.... دیدم غم است در می زند.... ای دوستان بی وفا...... از غم بیاموزید وفا...... غم با آن همه بیگانگی...... هر شب به من سرمیزند
در امان تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است گبیا ای روشنی روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها
دلم تنگ است
آه ... آه ... اما
او چرا این را نمی داند که در این جا
من دلم تنگ است ، یک ذره ست ؟؟؟
ای داد بر من ، داد
من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟؟؟
که من بیچاره هم در سینه دل دارم
که دل من هم دل ست آخر ؟؟؟
سنگ و آهن نیست
او چرا این قدر از من غافل است آخر ؟؟؟ .
ای که از اول جاده به سکوت شدی گرفتار
منو از خاطرهکم کن تا ابد خدا نگهدار
من که اگر اشک بدادم نرسد
میمیرم
من اگر یاد تو را
یادی نکنم میمیرم ...
بیا که لحظه لحظه های انتظار
تمام وجود خسته مرا به نیستی کشانده است .
منم عاشق مرا غم سازگار است
تو معشوقی تو را با غم چه کار است
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
مگه تو نگفتی دوسم داری پس چرا تنهام گذاشتی ؟؟؟
پس بذار روی ماهت رو دم آخر نگاه کنم
سخته با خاطراتمون با دل خون وداع کنم
Love
- حامدHamed20.ir77@yahoo.com
وقتی دلم می گیره میام این جا تنها تنها ... میشینم همین جا !!!
تنهایی خوبه سکوت خوبه ، بی صدا مردن خوبه ...
از زخم زبون خوردن بدم میاد ، حرف رک بیشتر دوست دارم ، ولی طاقت ندارم .
این نشد زندگی که ، از خودم بدم میاد متنفرم ، ولی مجبورم مجبور .
خدا کاش من به این دنیا نمی اومدم
ناشکری نمی کنم کفر نمی گم ولی ...
من بنده ی خوبی برات نبودم البته همیشه سعی کردم باشم .
دیگه صبری برام نمونده میخام برم از این جا...
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهیست پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
برگرفته از وبلاگ راز موفقیت و تلاش
به نام خدا
کوچه
تموم طول کوچه رو به عشق تو طی میکنم
فروردین میلادمو ، بی تو دارم دی میکنم
هنوز توی گذشته هام ، تو کوچه همراه منی
ازت ی دنیا ممنونم ، به رویا هام سر می زنی
ادامه مطلب ...به نام خدا
خونه بی تو ، من و میکشه
داری تو ذهنم قدم می زنی
تو داری هوام و بهم میزنی
بذار تو هوای خودم باشم و
بدونم هنوزم تو مال منی
ادامه مطلب ...
عشق میتوان ما سوی الله را فراموش کرد و با شاهد از دل دست در آغوش شد
عقل و عشق هر یک نوایی می سپازند و سازی مینوازند.
عقل گوید:تیغ اسپدلالم
عشق گوید:شمشیر اضمحلالم
عقل گوید:متکی به دلیلم
عشق گوید: پای بند دلیل ذلیل است.
عقل گوید:تا با عصای من نروی به مقصود نرسی
عشق گوید:تا با آتش من نابود نشوی به بود نرسی
عقل گوید: مواظب خود باش و گوش به فرمان هوش کن
عشق گوید: از خود بگذر و من وما را فراموش کن
عقل گوید:همه چیز برای تو
عشق گوید: تو و همه چیز برای او
عشق گوید:در راه معشوق جان فدا کن
عقل گوید:این کار خطرناکی است ترک ماجرا کن
جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای
به نام خدا
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم!
افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم
به نام خدا
شب چو دربستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه ، چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمیمرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و بخوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو ، کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم
فرخی یزدی
آزاد شو از بند خویش، زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگی است، تأخیر را باور نکن
حرف از هیاهو کم بزن از آشتیها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را باور نکن
خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی، تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بِکش
زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن
محمد جــــــانبلاغی
یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
/b>یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
/b>می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
/b>یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
/b>اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ، همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما .... مادرش می گه
عوضش دخترآم ، او خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ، ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، با نشد ، با نداره
منبع:کتاب خانم مریم حیدر زاده
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
کوچه از فریدون مشیری
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
***
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
***
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
***
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
***
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ،
آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
***
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
***
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ،
نرمیدم رفت در ظلمت غم،
آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
***
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
در به در ،در پی معشوق دویدیم، چه غم
گر به معشوق رسیدیم چه بهتر،نرسیدیم چه غم
اصل آن است که در فکر دویدن باشیم
فارغ از حسرت در خانه خزیدن باشیم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در پایان جهت دریافت شعر های زیبا بر روی لینک زیر کلیک کنید.
وقتی سـرت رو شونمه درد و بـلات به جونـمه
جون به جونم اگر کنن خاطر خواهی تو خونـمه
دلم می خواد باهات باشم رفیق پا به پات باشم
سـایه بـه سـایه دم بـه دم بـمـیرمو فـدات بـشـم
تصدّق رنگ چشات شـب و سـتاره هاش فـدات
نـظـر بـذار اراده کـنـم هـر چـی دارم فـدات کـنـم
سـتـاره بـارونـت کـنـم جـونـمو قــربـونـت کـنـم
وقتی سـرت رو شونمه درد و بـلات به جونـمه
جون به جونم اگر کنن خاطرخواهی تو خونمه
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
اگه یک روز فهمیدی که هزار نفر دلشون برات تنگ شده
بدون اولیش منم
اگه یک روز فهمیدی که صد نفر دلشون برات تنگ شده
بدون اولیش منم
اگه یک روز فهمیدی که ده نفر دلشون برات تنگ شده
بدون اولیش منم
اگه یک روز فهمیدی که یه نفر دلش برات تنگ شده
بدون منم
اگه یک روز فهمیدی که هیچ کی دلش برات تنگ نشده
بدون من مُردم
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
از آن روزی که من دیدم نگاهت
شدم عاشق به چشمانت سیاهت
آن وقت عشق تو روز و شبم بود
به هنگام شب بالین سرم بود
یک روز از عشق تو غافل نبودم
به عشق دیگری حاصل نبودم
تو بودی عشق من فقط تو بودی
تو هستی عشق من فقط تو هستی
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
بار سفر روبسته ام دارم می رم به ناکجا
دارم میرم به یک سفر به جادهای بی انتها
توجاده ای که یک سرش منم با ارزوی تو
تو جاده ای بی انتها منم به جستجوی تو
تو جاده ای که یک سرش تو هستی و نگاه تو
تو جادههای ارزو دارم مرم به راه تو
پنجره های قلبم من واشده به روی تو
راهو به من نشون بده تا برسم به سوی تو
این سر جاده ها منم اون سر جاده ها تویی
نشو نیتو به من بده که مقصدم فقط تویی
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
من عاشق توام به وفاداری ام نخندبر گریه های دم به دم و زاری ام نخند
هرگز گناهی از من بیچاره سرنزد
تنها گناهمی به گناهکاری ام نخند
این ماه من شب من از تو روشن است
خواب از سرم پرید به بیداری ام نخند
دربند حرف های تو افتاده ام چه سخت
زندانی توام به گرفتاری ام نخند با دیگران نشستی و خندیده ای به منمن سوگوار توام به عزاداری ام نخند
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
دلم می خواد یه چیزی رو بدونی
دیگه نه عاشقی نه مهربونی
منم دیگه تصمیمم رو گرفتم
اصلا نمی خوام که پیشم بمونی
دیشب که داشتم فکرام و می کردم
دیدم با تو تلف شده جوونی
یه جا یه جمله ی قشنگی دیدم
عاشقو باید از خودت برونی
چه شعرایی من واسه تو نوشتم
تو همه چیز بودی جز آسمونی
یادت میاد منتم رو کشیدی ؟
تا که فقط بهت بدم نشونی ؟
یادت می اد روی درخت نوشتی
تا عمر داری برای من می خونی ؟
یادت میاد حتی سلام من رو
گفتی به هیچ کس نمی رسونی
حالا بیار عکسامو تا تموم شه
اگر که وقت داری اگه می تونی
نگو خجالت می کشی می دونم
تو خیلی وقته دیگه مال اونی
خوش باشی هر جا که می ری الهی
واست تلافی نکنه زمونی
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
...من همونم که همیشه...
...غم وغصم بی شماره...
...اونیکه تنها ترین...
... حتی سایه ام نداره...
...این منم که خوبیامو...
...کسی هرگز نشناخته...
...اونکه در راه رفاقت...
...همه هستی شو باخته...
...هر رفیق راهی با من...
...دوسه روزی همسفر بود...
...ادعای هر رفاقت...
... واسه من چه زودگذربود...
...هر کی بازمزمه عشق...
... دو سه روزی عاشقم شد...
... عشق اون باعث زجر...
...همه دقایقم شد...
...اونکه عاشق بود عمری...
... ز جدا شدن می ترسید...
...همه هراس وترسش...
... به دروغش نمی ارزید...
... چه اثرازاین صداقت...
... چه ثمرازاین نجا بت...
... وقتی قد سرسوزن...
... به وفا نکردیم عا دت
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
یک دل همیشه باید توش غم باشه وگرنه میشکنه .
یک لب همیشه باید روش خنده باشد وگرنه زود پیر میشه .
یک کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشد وگرنه اسیر میشه .
یک صورت همیشه باید شاد باشه وگرنه به دل هیچکس نمی چسبه.
یک دیوار باید به یک تیر تکیه کنه وگرنه میریزه .
یک قلب پاک همیشه باید به یک نفر ایمان داشته باشد وگرنه فاسد میشه .
یک جاده باید انتها داشته باشد وگرنه مثل یک کلافه سر درگمه.
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**
از آن روزی که من دیدم نگاهت
شدم عاشق به چشمانت سیاهت
آن وقت عشق تو روز و شبم بود
به هنگام شب بالین سرم بود
یک روز از عشق تو غافل نبودم
به عشق دیگری حاصل نبودم
تو بودی عشق من فقط تو بودی
تو هستی عشق من فقط تو هستی
لطفا توجه فرمایید(مخصوص عاشقان):کاربرانی که مایل به دریافت شعر های عاشقانه ورمانتیک و... هستند به کلبه شعر جانبلاغی به آدرس زیر وارد شوید.
نام سایت:**http://mohammad1.blogsky.com**