X
تبلیغات
رایتل

سایت تخصصی مشاوره و روانشناسی

راهی برای داشتن خانواده موفق

خِیلــی سَختـهـ تـو اَز خــودِتـو تَمـآمـ خوآستـهـ هآتـ بـِگذَری ...

خِیلــی سَختـهـ تـو اَز خــودِتـو تَمـآمـ خوآستـهـ هآتـ بـِگذَری ...

کــهـ اون خــوشـ بـآشـهـ ... بَعـد اون تـورو بَد بــِدونهـ ...

خِیلــی سَختـهـ تـو بـآ اون خـوبـ بآشـی ، صـآدِقـ بـآشـی ...

وَلــی اون یـهـ بــی اِحســآسـِ دُروغگــو ...

خِیلــی سَختــهـ تـو خـودِتـو وَقــفـِ اون کُنــی وُ ...

اون یــهـ خـودخوآهـ ...

و اَز هَمـهـ سَختــَر اینـهـ کــهـ بآ هَمهـ ی ایـن بی تَفآوُتــی هآ ...

تـو بــآزَمـ اونــو بــِخــوآیـــشـ ... !!!

گـــ√ــــآلـِرے لـیدے مـ،،،ـهــ√ـﺮ

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 17:10 | چاپ مطلب 0 نظر

ﻫﯿﭽﮑﺲ، ﺑﻌـﺪِ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧــﻤُﺮﺩﻩ ، ﺍﻣّـﺎ ﺧﯿـﻠﯿـﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﯿـﻠﯿـﺎ ، ﺩﯾـﮕﻪ ﺯﻧــﺪﮔﯽ ﻧـﮑـﺮﺩﻥ !

ﻫﯿﭽﮑﺲ، ﺑﻌـﺪِ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧــﻤُﺮﺩﻩ ، ﺍﻣّـﺎ ﺧﯿـﻠﯿـﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﯿـﻠﯿـﺎ ، ﺩﯾـﮕﻪ ﺯﻧــﺪﮔﯽ ﻧـﮑـﺮﺩﻥ !

http://www.xum.ir/images/2014/05/15/4869811362203698680351647733631n.jpg

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 17:08 | چاپ مطلب 0 نظر

نتیجه‌ ی فراهم نبـــودن موقعــــــیت است؛ توّهـــــم تقـــــــوا بَـــرم ندارد...

شکلکهای جالب و متنوع آروین

فهمــــــیده‌ام که خیلی وقــت‌ها گناه نکــــردن نتیجه‌ ی فراهم نبـــودن موقعــــــیت است؛

توّهـــــم تقـــــــوا بَـــرم ندارد...

http://www.xum.ir/images/2014/05/15/607064239621643838121403380778n.jpg

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 17:07 | چاپ مطلب 1 نظر

بـعـضی حــس هـا خــاص و نــاب هـسـتـنـد مـثـل بــعـضـی آدم هـا

آدم وقـتی یـه حـس تکرار نشدنی رو


با یکی تجـربه مـیکـنه


دیگه اون حــس رو با کـس دیگه ای


نـمیـتونه تـجـربه کـنه


بـعـضی حــس هـا


خــاص و نــاب هـسـتـنـد


مـثـل بــعـضـی آدم هـا

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 17:05 | چاپ مطلب 1 نظر

بعـضیـ ـآ زنـ ـבگـ ـے פֿـ ـوﬤشـ ـونـ ــ و نمیـڪـ نـטּ ← میـ ـآטּ سـُـ ـرآغـ ـ ـ زنـ ـבگـ ـے مـ ـ ــآ →


بعـضیـ ـآ زنـ ـבگـ ـے פֿـ ـوﬤشـ ـونـ ــ و نمیـڪـ نـטּ
← میـ ـآטּ سـُـ ـرآغـ ـ ـ زنـ ـבگـ ـے مـ ـ ــآ →

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 17:04 | چاپ مطلب 0 نظر

♥ ♥ ♥ کدوموبه عشقت میدی؟؟؟♥ ♥ ♥

17dd4aac1519ead95e304c382b8a394e-425

برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:26 | چاپ مطلب 3 نظر

می توانید صادقانه بگویید؟؟؟

می توانید صادقانه بگویید که اگر شما این شعر را تا آخر بخوانید اشک تان جاری نمی شود؟ به نظر من که خیلی دردناک است!!!!
 
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند

عرق شرم ... بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 21:26 | چاپ مطلب 1 نظر

گریه مرد!!!

یـادَت بــآشــَــد :

زن هــــآ

تـــَــنــــهــآیـیـشــآن را گــِــریـه مـی کـــُــنـنـد

و مــــَـــردهـــآ

گــِــریـه شــآن را تـــَــنــــهـــآیـــی . . .
 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 21:23 | چاپ مطلب 0 نظر

معنی عشق!!!

دختر ۵ ساله‌ای از برادرش پرسید :معنی عشق چیست ؟؟

برادرش جواب داد :
عشق یعنی تو هر روز شکلات من را ، از کوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،
و من هر روز بازهم شکلاتم را همانجا میگذارم


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 21:22 | چاپ مطلب 2 نظر

***میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق(ع)گرامی باد***


http://s1.picofile.com/file/7265031933/milad_payambar.jpg

جهان سرسبز و خرم گشت از میلاد پیغمبر
منور قلب عالم گشت از میلاد پیغمبر
بده ساقى مى باقى که غرق عشرت و شادى
دل اولاد آدم گشت از میلاد پیغمبر . . .

میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق(ع)گرامی باد.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 14:01 | چاپ مطلب 1 نظر

استراحت

استراحت

روزی مردی از کنار جنگلی می گذشت مرد دیگری را دید که با اره ای کند به سختی مشغول

 بریدن شاخه های درختان است . پرسید ای مرد چرا اره ات را تیز نمی  کنی تا سریعتر شاخه

 ها را ببری . مرد گفت  وقت ندارم باید هیزم ها را تحویل بدهم  کارم خیلی زیاد است و حتی

 گاه شب ها هم کار میکنم تا سفارش ها را به موقع برسانم .  دیگر وقتی برای تیز کردن

 اره نمی ماند ..مرد داستان ما اگر گاهی می ایستاد و وقتی برای تیز کردن اره اش می گذاشت

شاید دیگر با کمبود وقت مواجه نمی شد چون بدون شک با اره کند نمی توان سریع و موثر کار کرد .

حکایت بیشتر ما انسانها نیز همین است .

باید اندکی تامل کنیم . گاه ذهن ما بسیار درگیر کار یا تحصیل است و ما با فشار زیاد

 سعی در پیش کشیدن خود داریم .

گاه باید بایستیم و به درون خود رسیدگی کنیم و اره ذهن و روح خود را تیز کنیم.


تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 22:11 | چاپ مطلب 2 نظر

کاش...

کاش امشب عاشقی هم پا می گرفت تشنگی هم طعم دریا می گرفت 
کاش امشب کوچه های منتظر 
یک سلام گرم از ما می گرفت 
این سکوت تلخ . دنیای من است 
کاش دستت . دست دنیا میگرفت 
آسمان ابری ترین اندوه را 
از دل سنگین شبها می گرفت 
پنجره دلتنگ چشمی آشناست 
کاش می شد عاشقی پا می گرفت

تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 20:29 | چاپ مطلب 2 نظر

درمغز عاشق چه می‌گذرد؟ + تست عاشقی!

چگونه از این تست استفاده کنیم؟
عبارات زیر را بخوانید. معشوق‌تان را تصور کنید و نام معشوق‌تان را به جای کلمه او بگذارید. حالا اگر با هر عبارت به طورکامل موافق بودید، عدد ۷، اگر نسبتا موافق بودید، عدد ۶، اگر کمی‌ موافق بودید عدد ۵، اگر عبارت را هم درست می‌دانستید و هم غلط (یعنی در مورد نظرتان مطمئن نبودید)، عدد ۴، اگر با آن کمی ‌مخالف بودید، عدد ۳، اگر نسبتا مخالف بودید، عدد ۲ و اگر به‌طور کامل مخالف بودید عدد ۱ را جلو عبارت بنویسید.

۱) برای رسیدن به او خیلی عجله دارم. ؟
۲) او را خیلی جذاب می‌دانم. ؟
۳) او نسبت به بیشتر مردم، عیب‌های کمتری دارد. ؟
۴) برای او هر کاری که لازم باشد، انجام می‌دهم. ؟
۵) به نظر من، او خیلی دلربا است. ؟
۶) دوست دارم احساساتم را با او در میان بگذارم. ؟
۷) وقتی با هم کاری را انجام می‌دهیم، کار برایم خیلی خوشایند است. ؟
 8)دوست دارم که او حتما مال من باشد. ؟
۹) اگر اتفاقی برای او بیفتد؛ خیلی ناراحت می‌شوم. ؟
1۰) خیلی وقت‌ها به او فکر می‌کنم. ؟
۱۱) خیلی مهم است که او به من علاقه داشته باشد. ؟
۱۲) وقتی با او هستم، کاملا خوشحالم. ؟
۱۳) برایم دشوار است که برای مدتی طولانی از او دور باشم. ؟
۱۴) خیلی به او علاقه دارم. ؟

راهنمای نمره‌گذاری:

حالا عددهایی را که جلوی هر عبارت گذاشته‌اید، با هم جمع بزنید.

* شمایی که بالای ۸۹ نمره آورده‌اید، وضع‌تان خراب است. شما بدجوری عاشق شده‌اید و اگر صادقانه به پرسش‌ها پاسخ داده‌اید، در عشق‌تان هیچ شکی نمی‌توان کرد.

* اگر نمره‌تان حول و حوش ۷۸ تا ۸۸ می‌چرخد، شما هم به احتمال خیلی زیاد عاشق هستید و چیزی نمانده است که در بالای قله عشق بایستید.

* اما اگر نمره‌تان بین ۶۸ تا ۷۷ باشد، احتمال کمتری وجود دارد که عاشق باشید. اما شما هم به هر حال عاشق‌اید.

* کسانی که از ۶۸ پایین‌تر آورده‌اند، بهتر است که خودشان را گول نزنند. به احتمال زیاد چندان عاشق نیستند.

* کسانی که از ۵۸ پایین‌ترند، به‌ هیچ‌وجه عاشق نیستند. این گروه بهتر است پیشه دیگری برای خودشان دست و پا کنند و یا اسم احساسات رقیق‌شان را نگذارند عشق.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 20:17 | چاپ مطلب 1 نظر

مغزشما چند سالشه؟

مغزشما چند سالشه؟

ابتدا روی لینک زیر کلیک کنین.

بعد دکمه استارت رو بزنین.

بعد از یک آماده باش ۳ – ۲ – ۱ بایستی جای اعداد رو

که چند لحظه نمایشداده می شه به خاطر بسپارین

و روی جای اون ها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنین!

بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عکس

العمل و درستی اون محاسبه و نمایش داده می شه

لینک  در ادامه مطلب

Click Here !

تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 19:36 | چاپ مطلب 0 نظر

به بهشت نمی روم اگرمادرم آنجانباشد


به بهشت نمی‌روم اگر مادرم آنجا نباشد


ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی. فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه‌سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.


تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 19:04 | چاپ مطلب 0 نظر

حکمت خدا

یک روز شاه ووزیرش نشسته بودند ودرحال صحبت
ناگهان شاه که در حال میوه خوردن بودباچاقو انگشتشو برید-وانگشتش خون الودشد-وزیر گفت شاها ناراحت نباش حکمت خدا بود شاه خشمناک شد ودستورداد اورا به زندان انداختند
یکی در روز پس از این ماجراشاه به شکار رفت ودر میان جنگلها ودرختان رفت ورفت تا گم شد-قبیله ای که در ان نزدیکیها بودند اورا پیدا کرده وبه میان قوم خودبردند-ازآنجایی که شاه بسیارزیبا بود تصمیم گرفتند اورا برای خدایان خودقربانی کنند
ناگهان یکی ازمیان جمع فریادزد که دست نگهدارید مانمی توانیم اورا قربانی کنیم زیرا که زخمی روی دستش است وما نمی توانیم قربانی معیوب ومجروح را تقدیم خدایانمان کنیم
بدین ترتیب اورا ازاد کردند وشاه به قصر خود بازگشت-شاه وزیر رافراخواند وگفت ای وزیر من حالا فهمیدم که چرا گفته بودی حکمت خدا بود حالا بمن بگو چه حکمتی در این بود که من تورو به زندان انداختم
وزیر گفت حکمتش این بود که من وشما همیشه باهم به شکار میرفتیم وقتی شمارا قربانی نکردند بجای شما من را قربانی میکردند

تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 18:49 | چاپ مطلب 0 نظر

در انتظار اتوبوس

اولین ملاقات٬ ایستگاه اتوبوس بود. ساعت هشت صبح. من و اون تنها. نشسته بود روی نیمکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون. سیر نگاش کردم. هیچ توجهی به دور و برش نداشت. ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود. یه نقاشی منحصر به فرد. غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود. اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد. دیگه عادت کرده بودم. دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود. نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شاید یه جور ترس از دست دادنش بود.
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم.
من به همین تماشای ساده راضی بودم.
دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال 
لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش … آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.
مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.
نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید … نمی دونم.
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.
از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به 
جا گذاشت.
من … درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با 
چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.
با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی … بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ایستادم.
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.
دقیق که نگاه کردم دیدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دویده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.
نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم.
- مثه اینکه باید 
پیاده بریم.
و پیاده رفتیم …
و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم 
پیاده رفتن اینقدر خوب باشه.

تاریخ ارسال: جمعه 4 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 22:33 | چاپ مطلب 1 نظر

بخوانیدم

سلام

  

بخوانیدم:

روزگارم تیره و این روزهایم تیره تر

یا به نوعی رو به ویرانیست دنیایم دگر

من که چشمم خواب دریا دیده بود

عکسش از دریا شده یک آسمان بارنده تر

هر چه از این درد پا پس می کشم بیفایده است

سرنوشت من گره خورده ست با غم سر به سر

لحظه های مرده ام تاوان یک تردید شد

تا که تقویمم دهد یک عمر از تلخی خبر

بار دیگر مهره ام در خانه ی دوم نشست

از گریز بین سعد و نحس یا که خیر و شر

مرگ من در این غزل چون آتشی خواهد شد و

بعد جز خاکستری از من نمی ماند اثر

تاریخ ارسال: چهارشنبه 25 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:20 | چاپ مطلب 1 نظر

هر گلی هم باشی، چه شقایق چه گل پیچک و یاس، زندگی اجبارست

  

 شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت، باید اینجور نوشت، هر گلی هم باشی، چه شقایق چه گل پیچک و یاس، زندگی اجبارست

تاریخ ارسال: چهارشنبه 25 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:14 | چاپ مطلب 0 نظر

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم

آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگامو زیر رگبار غرورت

من فقط یه کم شکستم ، خوب نگام کنی همونم . . .


آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم
تاریخ ارسال: چهارشنبه 25 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:08 | چاپ مطلب 1 نظر

اگر روزی مردم ، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم


اگر روزی مردم ، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جایه معشوقم برایم گریه کند ... چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم ..........

تاریخ ارسال: یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 22:49 | چاپ مطلب 0 نظر

یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد



یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست

تاریخ ارسال: یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 20:37 | چاپ مطلب 0 نظر

خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند


خواب ناز بودم شبی...... دیدم کسی در می زند...... در را گشودم روی او.... دیدم غم است در می زند.... ای دوستان بی وفا...... از غم بیاموزید وفا...... غم با آن همه بیگانگی...... هر شب به من سرمیزند

تاریخ ارسال: یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 20:23 | چاپ مطلب 1 نظر