X
تبلیغات
رایتل

سایت تخصصی مشاوره و روانشناسی

راهی برای داشتن خانواده موفق

شب یلدا

 
 
امشب را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم ...
شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی
بر تو ایرانی مبارک
* * * * * * * * * *
باور به نور و روشنایی است ،
که شام تیره ،از دل شب یلدا
جشن مهر و روشنایی به ما هدیه میدهد
یلدایتان مبارک
* * * * * * * * * *
شب یلدا شد و میلاد خوش ایزد مهر
زایش نور از این ظلمت تاریک سپهر
شب یلدا شد و بر سفره دل باده عشق.
.رخ معشوقه و مدهوشی دلداه عشق

شب یلدایتان پرستاره و پرخاطره باد
* * * * * * * * * *
هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها
یلدایتان رویایی...روزهایتان پر فروغ،شبهایتان ستاره باران!
* * * * * * * * * *
یلداست بگذاریم هر چه تاریکی هست هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست شب یلدا مبارک!
* * * * * * * * * *
شب یلدا همیشه جاودانی است
زمستان را بهارزندگانی است
شب یلدا شب فر و کیان است
نشان ازسنت ایرانیان است
یلدا مبارک
* * * * * * * * * *
یلدا، دختر سیاه موی بلند بالا، یادگار نام وطن، میوه پائیز ایران و عروس زمستان، در راه است. او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم. ایرانی بودن را فراموش نکنیم. یلدا مبارکباد
* * * * * * * * * *
امسال چه زیباست شب یلدای من طولانی ترین شبی که به تو فکر مکینم و از یادآوری نگاه پر مهرت شب سیاهم لبریز از نور عشق میشود معبودم یلدا مبارک 
 
* * * * * * * * * *
آری امشب شب یلدا است.....
شب فال.....
شب عشق.....
شب هندوانه.....
وشب آزادی وشب رهایی
چیزی به یادم نمی آید
جز اینکه
امشب شب تنهایی من است
یلدایت مبارک
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:43 | چاپ مطلب 0 نظر

شکست

شکست ،،،،، واژه ای خیلی آشنا برای خودم ! آره همیشه شکست خورده ،،، همیشه نفر دوم بودم همیشه ...

خجالتیم ولی دوست ندارم این حالمو ،،،،،،،،،، خدا تو خودت از دل من خبر داری ،،، پس ،، کمکم کن ...!!!

این دفعه میخام نفر اول باشم میخام برنده باشم ،،، !!! ... .

از این به بعد میخام سنگ دل باشم ،،، نمیخام تو چش باشم نمیخام زود باور باشم ،،، دیگه کافیه ...

دلم خیلی شکسته از این آدما خیلی  ...

این غم تو دلم حالا حالاها با هام رفیقه

شاید کاری که گناه کبیره اس رو انجام بدم !!!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:38 | چاپ مطلب 0 نظر

آگاهی , عشق و آرامش

به اندوه خود لبخند بزن!

حتی باوجود همه ی سختی های زندگی, باز باید توان آن را داشته باشیم که (( لبخند )) را از لبانمان دور نکنیم. یکی از دوستانم پرسید: (( چگونه می توانم لبخند بزنم, درحالی که وجودم آکنده ازاندوه است؟! )) به او گفتم : (( به اندوه خود لبخند بزن; زیرا ما از اندوه مان بزرگ تریم .))

انسان به تلویزیونی می ماند که هزاران شبکه دارد. اگر شبکه ی (( بصیرت )) را روشن کنیم, روشن می شویم. اگر شبکه ی (( اندوه )) را روشن کنیم, اندوه می شویم.

اگر شبکه ی (( لبخند ))را روشن کنیم , لبخند می شویم. ما نباید تنها یکی از شبکه های وجودمان را تماشا کنیم . ما بذر همه ی استعدادهای خارق العاده را  درخود داریم, فقط باید همت کنیم و آنها را به فعلیت برسانیم. ما باید ارباب وجود خویشتن خویش شویم.

وقتی بربال های آرامش قرار می گیریم , نفس می کشیم, با خودآگاهی ژرف لبخند می زنیم, تازه خودمان شده ایم و بر خویش حاکمیت پیدا کرده ایم.

آری ! با بصیرت و عشق ,  با لبخند , با تنفسی ژرف, با غنودن بر بال های آرامش است که می توان دنیا را زیباتر و بهتر ساخت.

(( مراقبه )) تنها راه خلوت کردن با خویشتن حقیقی خویش است; (( مراقبه )) , مارا با خودمان مانوس می سازد و مارابه خودمان باز می گرداند.

 البته, مصرف زدگی موجب شده است ما از حقیقت خویش دور شویم; بنابراین, به دلیل میل به داشتن و بیشتر داشتن, تامل درباره ی حقیقت

 خویشتن بسیار دشوار شده است; باید سدها را شناخت و از آنها گذشت.مراقبه, تنفس و لبخند, راهی است به رهایی از این بندها وگذشتن از موانع.

در مراقبه, ما به خودمان باز می گردیم تا ببینیم چه حوادثی در اقلیم درون ما رخ می دهید. مراقبه, آگاهی از اوضاع و احوال درون خویشتن است.
 

دانستن آنچه که در ما رخ می دهد , بسیار پر اهمیت است.

تاریخ ارسال: دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 21:01 | چاپ مطلب 0 نظر

خدا

 

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.! 

 

تاریخ ارسال: یکشنبه 27 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 13:10 | چاپ مطلب 0 نظر

نا خواسته ...

رنگ آبی رو دوست دارم چون         ،،،،،،،،،،،         عین خودم تنهاست ، عین خودم آرومه فقط سکوت رو داره ، دوست دارم فقط به آسمون نگاه کنم .....

لطفا بهم خرده نگیرین قصدم از این نوشته ها فقط درد و دله همین !

Enjoy your life today ,because yesterday had gone and tomorrow may never come !!!

دوست داشتن همیشه گفتن نیست ، گاه سکوت ، گاه انتظار !!!...

پازل دل یکی رو به هم ریختن هنر نیست! هر وقت با تیکه های شکسته دل ی نفر ، ی پازل جدید براش ساختی هنر کردی ...

Always we hear just loud voice works , we see the chromatic good come easy , we love hard , stay colorless, alas that the leave voiceless ! hamed daash

الان دانم عشق چیست ؟ واژه ایست تکسو که چون گرگیست وحشی . بدان که من سیرم ز تو ... مرا دریاب ...

در قید غمم ، خاطر آزاد کجایی ؟ تنگ است دلم ، قوت فریاد کجایی ؟ ...

با آن که زمانیست ز مایاد نکردی ، ای ان که نرفتی دمی از یاد کجایی ؟؟؟

یه خاطره از فردا

تاریخ ارسال: یکشنبه 27 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:20 | چاپ مطلب 0 نظر

بزرگ ترین سعادت فرار از فلاکت است

گاهی آدمها به آن میزان به هم نزدیک می شوند که دیگر یکدیگر را نمی بینند ! شاید دوری بتواند دوباره موجب شناخت درستر آنها از یکدیگر گردد .

وظیفه اصلی و اساسی کلمه قدرت این است که در خوشبختی بشر بکوشد.

امید جزیی از خوشبختی است.
حقیقت انکارناپذیر است. بدخواهی ممکن است به آن حمله کند. ممکن است نادانی آن را به استهزا بگیرد. اما سرانجام حقیقت پایدار خواهد بود.
به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند .
وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد .
هنرعبارت است از: تجلی استعداد و خلاقیت آدمی در طبیعت.
کسی که آدم پیش رویش را آنگونه که هست نمی بیند خیلی زود به مرز جدایی می رسد .
کار ما نماینگر قابلیت های ماست .
کسی که سعی می کند بطرف هدف نهایی قدم بردارد مانند مسافری است که شب هنگام از کوه بالا می رود زمانی که به قله آن رسید چندان به ستارگان نزدیک نیست اما آنها را بهتر می بیند.
هر کس با استعدادهایی خلق شده که باید آنها را به کار بندد . به کار بستن آنها ، بزرگترین سعادت در زندگی هر فرد است .
با گفتن واژه هایی همانند نمی توانم ! و یا نمی شود ! هر روز پس تر می روید .
بزرگترین سعادت فرار از فلاکت است.
خواستار سعادت دیگران بودن بزرگترین خوشبختی هاست.
تواناترین آدمها ، بیشتر زمانها خود را ناتوان می یابند .
آدمها را آنگونه که هستند بخواهیم نه آنگونه که می خواهیم .
حسن شهرت و نام نیک بزرگترین سعادتهاست.
سعادت دیگران بخشی مهم از خوشبختی ماست.
اندیشه و انگاره بیمار آینده را تیره و تار می بیند .
هنگام نیکبختی است که باید بیمناک بود.هیچ چیز تهدید آمیز تر از سعادت نیست.
سعادت مانند توپ فوتبال است وقتی از ما دور می شود دنبال آن می دویم و وقتی می ایستد با یک ضربه آنرا از خود دور می سازیم.
قهرمان واقعی کسی است که سبب خوشی دیگران می گردد.
تنها راه ماندگاری هر مراوده دوستانه ایی ، درک درست واقعیات طرف پیش رویمان است .
آنها که غایبند ، کمال مطلوب اند . حاضرین معمولی و پیش پا افتاده اند .
اگر نتوانیم آزاد زندگی نمائیم ، بهتر است مرگ را با آغوش باز استقبال کنیم .
اگر هدف زندگی هویدا باشد ده ها راه بن بست نیز نمی تواند ما را از پیش رفتن به سوی آن باز دارد .
سعادت مثل پروانه ای است که روی برگهای گل بخواب رفته باشد به مجرد اینکه نزدیکش بروی بالهای خود را باز کرده و در فضا پرواز می کند.
برای اینکه بشر بتواند در دنیا خوشبخت زندگی کند باید از قسمتی از توقعات خود بکاهد.
آنچه رخ داده را باید پذیرفت اما آنچه روی نداده را می توان به میل خویش ساخت .
احمق هیچوقت سعادتمند نمی شود.
فرمانبری بسیار کم خطرتر از فرمان راندن است .
خویش را خوار نکنیم و ارزشمندش بداریم بدینگونه است که در برابر یاوه گویان می ایستیم و پاسخ شان را می دهیم.
سیاست، هنر به دست آوردن پول از ثروتمندان و رای از فقرا به بهانه حفاظت هرکدام از این دو دسته از دیگری می باشد .
برای انکه در زندگی دچار لغزش نشوی همواره قلب خود را پاک نگه دار.

منیع: کتاب تجربه های زندگی ساز (محمد جانبلاغی)

تاریخ ارسال: شنبه 26 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 19:25 | چاپ مطلب 0 نظر

لطفا روی صندلی خود محکم بنشینید

چند لحظه به ثانیه­شمار ساعتت نگاه کن.

تبریک می­گویم، شما متوجه موضوع مهمی شدید. ثانیه به ثانیه، ساعت به ساعت، روز به روز، هفته به هفته، ماه به ماه و سال به سال دارید به مرگ خود نزدیک­تر می­شوید ( توجه فرمایید که " نزدیک­تر می­شوید"با " نزدیک شده­اید" خیلی فرق دارد). لطفا روی صندلی خود نشسته، به علامت نکشیدن سیگار توجه کنید و در کل سعی بفرمایید از زندگی استفاده کنید تا خیلی زود، دیر نشده. در این حالت کشیدن نفس عمیق و غیره اکیدا توصیه می­شود، ذکر اوراد و ادعیه فراموش نشود.

با درود و سپاس فراوان از شما.

تاریخ ارسال: شنبه 26 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 13:27 | چاپ مطلب 1 نظر

تصحیح کلمات

کلمه ها, عقاید شکل گرفته و افکاربیان شده هستند. به عبارت ساده آنچه می گویی فکری است که بیان می شود. کلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند که به زندگی و امورمان شکل میدهند.

ما وشما به طورحتم می توانیم استفاده از کلمه ها و اصطلاح های مثبت را در سطح جامعه گسترش داده و انرژی مثبت را بین همه پخش کنیم. فکر می کنید چرا پیامبر(
ص ) می فرمایند: " فرزندان خود را با نام های نیک خطاب کنید "

امروزه ثابت شده که کلمات منفی نیروی منفی به سمت شخص میفرستد و اورا به سمت منفی و بیماری سوق می دهد! به طور مثال وقتی به ما می گویند (( خسته نباشی )) دراصل خستگی را به یاد ما می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می کنیم ( باخودتان امتحان کنید ) امااگر به جای آن از یک عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نیروی از دست رفته , ترمیم و خستگی جسم را از بین می برد بلکه نیروی مثبت و سازنده ای را به افراد هدیه می دهیم.

هر چند من قبلا این مطلب را در سایت ذکر کرده ام ولی با تو جه به اهمیت آن مجددا بازگو کرده ام.

لینک مطلب درج شده قبلی:http://jmp.blogsky.com/category/cat-9/

مثال :
به جای پدرم درآمد ; بگویم: خیلی راحت نبود

به جای خسته نباشید ; بگوییم: خداقوت

به جای دستت درد نکنه ; بگوییم: ممنون از محبتت, سلامت باشی

به جای ببخشید مزاحمتون شدم; بگوییم:

از اینکه وقت خود را دراختیار من گذاشتید متشکرم

به جای لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد ; بگوییم:

 رحمت بر پدر کسی که اینجا آشغال نمی ریزد

به جای گرفتارم ; بگوییم: درفرصت مناسب باشما خواهم بود

به جای دروغ نگو ; بگوییم: راست میگی؟ راستی؟

به جای خدا بد نده ; بگوییم: خدا سلامتی بده

به جای قابل نداره ; بگوییم: هدیه برای شما

به جای شکست خورده; بگوییم: باتجربه

به جای مگه مشکل داری؟ ; بگوییم: مگه مسئله ای داری؟

به جای فقیر هستم ; بگوییم: ثروت کمی دارم

به جای بد نیستم ; بگوییم: خوب هستم

به جای به درد من نمی خورد; بگوییم : مناسب من نیست

به جای مشکل دارم ; بگوییم : مسئله دارم

به جای جانم به لبم رسید ; بگوییم : چندان هم راحت نبود

به جای فراموش نکنی ; بگوییم : یادت باشه

به جای داد نزن ; بگوییم : آرام باش

به جای من مریض و غمگین نیستم ; بگوییم :

من سالم و با نشاط هستم

به جای غم آخرت باشد ; بگوییم: شما را در شادی ها ببینم

شماهم می توانید به این لیست مواردی رو اضافه کرده و برای

دیگران بفرستید. وقتی بعد از مدتی همدیگر را می بینیم, به جای

توجه کردن به نقاط ضعف همدیگرونام بردن از آنها مثل:

"چقدر چاق شدی؟" , "چقدر لاغر شدی؟" , "چقدر خسته به نظر

 می آیی؟ " , "چرا موهات رو اینقدر کوتاه کردی؟ " , "

چراتوهمی؟" , "چرا رنگت پریده؟ " , "چرا تلفن نکردی؟ " , "

چرا حال منو نپرسیدی؟" و...

بهتر است بگوییم: " سلام به روی ماهت" , " چقدرخوشحال شدم

 تو را دیدم " , و... عبارات دیگری که نه تنها بیانگر نقاط ضعف

 طرف مقابل نیست بلکه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان

القاء می کند. البته اگر اصراری نداشته باشیم که حتما درباره ی

همدیگراظهارنظر کنیم, وگرنه می شود که درباره ی موضوعات

مشترک, البته در محوریت مثبت باهم صحبت کنیم.

تاریخ ارسال: جمعه 25 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 21:59 | چاپ مطلب 0 نظر

ای کاش ...

همه دعا می کنن ای کاش ...

حالا منم ای کاش زندگیم ی هدفی داشت ی معنایی داشت تا برا اون زندگی کنم .

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ، پس آسمان را دریاب ...

ای کاش این قد از زندگی خسته نبودم تا بخام این جوری زندگی کنم این جوری بنویسم شاید می تونستم زندگیمو عوض کنم ...

همیشه دوس داشتم عین ی پرنده دو تا بال داشتم تا پرواز کنم تا برم از این جا از این باطلاق ،‌دور شم ، همیشه تنها باشم تنها بمونم ...

ما هر چه تلخی بود امتحان کردیم اما دیدیم هیچ چیز تلخ تر از تنهایی نیست !!!

ای کاش ی ماهی بودم تا به ته دریا می رفتم تا کسی نبینتم !

ولی بازم با این همه ای کاش هایی که تو زندگیم هست ... خدایا  شکرت شکرت ...

حامد

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:18 | چاپ مطلب 0 نظر

مشاوره راه سبز زندگی(مریم عزیز)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 22:30 | چاپ مطلب 0 نظر

خسته ...

آخ تنهایی ، میخاستم عوض شم مثل همه آدما از صبح تا شب بگم بخندم ، نمیخاستم غمگین باشم افسرده باشم ...

ولی چه فایده شاید این تقدیرمه که این جوری باشم الان این غمه که دست از سرم بر نمیداره !

هر چی فکر می کنم گناهی نمی بینم که این قدر بزرگ باشه !

شایدم من الکی خودمو زدم به افسردگی و ناراحتی... ولی نه ...این جوری نیست !

تا حالا از زندگیم لذت نبردم هیچ وقت ، شاید بعد از این سالاکمی بهتر شم اونم معلوم نیست ...

وقتی حرفامو ی جایی به کسی میزنم یا مینویسم راحت میشم .

آه ...

تنها ...

سکوت ...

عذر خواهی ...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:15 | چاپ مطلب 0 نظر

آخرش ...

تو این روزا خیلی چیزا میخاستم بنویسم اما نمی تونستم ...

شاید دیگه اون تازگی همیشه رو برام نداشت و برام خسته کننده شده بود تا میومدم چیزی بنویسم تا اومدم انگشتامو رو صفحه کلید کیلید تا از دلم چیزی بنویسم ... تا از حالو این دله خرابم بنویسم اما نمی تونستم دیگه طاقتشو ندارم !!!

میخام این بغضی رو که داره خفم میکنه رو بشکونم ولی بازم نمی تونم !زندگیم عین ی باطلاق شده که هر چی دست و پا میزنم و هر روزی که میگذره دارم بیشتر تو باطلاق خودم کشیده می شم !

جدیدا عین ی مرده متحرک شدم دیگه هیچی برام تازگی نداره انگاار همه چیو قبلا امتحان کردم...

آخ می دونم خیلی چندش آور شدم ولی نمی خام کسی برام دل بسوزونه فقط میخام حرفای دلمو ی جایی بگم ی جایی بنویسم همین قبل از این که دیر بشه !!!! 

حامد

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:56 | چاپ مطلب 0 نظر

وقتی آدم یک چیزیش میشود

آدم بعضی وقت­ها یک چیزیش می­شود، حالا دقیقا هم نمی­داند آن یک چیزی که شده دقیقا چه چیزی است که دفعه­ی دیگر پیش­گیری کند از این­که یک چیزیش بشود. همین جوری الکی می­بینی انقدر بداخلاق می­شود آدم که انگار نه انگار آدم است و یک چیزی به نام دل دارد در یک قسمتی به نام سینه. یا می­بینی یکهو انقدر خوش­اخلاق می­شود که پیش خودت فکر می­کنی طرف چیز است! مثلا یک چیزی در مایه­های اوشکول یا اسکول است!

خوب نیست آدم یک وقت­هایی یک چیزیش بشود. یعنی برای خودش بد می­شود. آدمی که تند تند یک چیزیش می­شود و فاز عوض می­کند، یکهو دیدی فازش قاطی شد و دیگر نتوانست بفهمد که دقیقا چه چیزیش شده یا بعدا چه چیزیش می­شود. شاید هم یک­دفعه در یک فازی گیر کرد و بیرون نیامد. خلاصه بگم که خوب نیست آدم یک­ وقت­هایی یک چیزیش بشود که نتواند دقیقا بفهمد چه چیزیش شده.

تاریخ ارسال: دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 17:09 | چاپ مطلب 2 نظر

مشاوره راه سبز زندگی(سارا عزیز)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:40 | چاپ مطلب 0 نظر

این جمله کلیشه ای نیست

دوست دارم قلبت از این هم کثیف تر بشود، آن وقت من خواهم آمد و با انگشت رویش خواهم نوشت " لطفا مرا بشویید " .

تاریخ ارسال: شنبه 19 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 14:58 | چاپ مطلب 0 نظر

دردودل من با شما

دردودل من با شما  

5 دقیقه بیشتر طول نمیکشه

 سلام ،

محمد جانبلاغی هستم حرفهایی که تو این پست میذارم کمی متفاوته خودمونی مینویسم چون خدومونی بودن رو دوست دارم راحت و باز میرم جلو چون راحت بودن رو دوست دارم و دوست داشتم و دارم که اگر مطلب جدید به دستم میرسه که بتونه راهگشای توی کاربر باشه برای انتخاب بهتر برای  زندگی بهتر برات بنویسم و تو سایت بذارم  هدفم از ایجاد وبلاگ و وب سایتهای تنظیم خانواده و عاشقی برای تو همین بود نه دنبال جذب بازدید کننده بودم و نه شهرت  و  تا حالا هم تو هیچ سایتی تبلیغ نکردم   هر کی اومده از تو گوگل و بقیه سایتها اومده و یا معرفی دوستانش. من اون چیزی رو که میدونم در اختیار تو میذارم  تا بهتر انتخاب کنی  و اگر تو هم دوست گلم دوست دارید دانسته های خود را با من تقسیم کنید لطفا به این آدرس مراجعه فرمایید.

بیشترین مشاوره ای که با من شده است بیشترش در مورد عشق و ازدواج بوده است.به همین دلیل لازم دونستم که حرف های دلم را در مورد عشق و ازدواج به شما بگوییم. 

ازدواج یک اتفاقه و اتفاق خبر نمیکنه  تو زندگی ما ادما این انتخابهامونه که مسیرمون رو  تغییر میده  یه انتخاب  حتی اگر کوچیک باشه میتونه کل زندگی ما رو تغییر بده و مسیرش رو  عوض کنه  اکثر ماها در انتخابهای احساسیمون ( انتخاب همسر)دچار تردید میشیم  مشکل اینجاست که هر چقدرم ادعای  منطقی بودن میکنیم باز وقتی یک جریان تمام میشه میبینیم که احساسی فکر کرده بودیم  ما ها بلد نیستیم و یاد نگرفتیم با اطمینان انتخاب کنیم و همیشه مردد هستیم  . معمولا زود وابسته میشیم  زود بهم میگیم همو دوست داریم وزود فکر میکنیم عاشق شدیم و زود  احساسات جلوی دیدگان ما رو میگیره و زود همه چیز تمام میشه و خیلی دیر اتفاق می افته که دوست داشتنهایی که زود بوجود اومده به ازدواج ختم بشه  مسئله سادست چون ما دوست داشتنم نمیدونیم چیه   

اگر فیلم عاشقانه میبینی و خودت رو جای اون هنرپیشه قرار میدی بدون که نیاز به عاشق شدن داری یا قبلا یکی رو میخواستی که بهش نرسیدی وقتی به عشقت نمیرسی تکلیفت رو باهاش روشن کن و تو خودت مشکل رو حل کن . همه یه بار راست راستکی عاشق میشن اما چندین بار الکی الکی وابستگی رو با عشق قاطی می کنند .و فکر میکنند عاشق شدن . 

وقتی احساسات میاد وسط دوست داریم اگر پیش مشاور میریم حرف خودمون رو به کرسی بشینونیم  و مشاور هر حرفی بزنه ما فقط گوش میدیم چون نمیخواهیم با حقیقت روبرو بشیم چون حقیقت دور تر از اون چیزی که ما میخواهیم و فکر میکنیم بعدشم میگیم این مشاوره هیچی حالیش نیست (چون حرفایی که ما دوست داشتیم رو نزده ) این رفتار رو مشاورا بهش میگن مشاور بازی  وقتی یه دختر میاد ادعا میکنه یکی رو دوست داره  ازش میپرسی چرا طرفت رو دوست داری  میگه نمیدونم فقط میدونم هر کاری کنه دوستش دارم اگر هم بخواد دلیل بیاره دلایلی میاره که اصلا برای ازدواج دلایل محکمی نیست و شبیه  خاله بازیه بچه هاست از یه پسر میپرسی چرا دوسش داری  میگه صادقه خیلی دختر صادقیه می پرسم از کجا فهمیدی میگه خودش میگه با کسی نیست دیگه  خودش میگه  . میگه خیلی نازه  . ناز بودن ملاک  ازدواجه ؟  نه جونم یه احساسی ته دلت شکل گرفته که اون احساسه داره مغزتو شستشو میده و چرا دیگران میگن این طرف به دردت نمیخوره  ؟ چون  اونا اون احساسه رو که تو داری  ندارن پس از روی منطق بهت میگن  

میگه درکم میکنه  مشکلاتی که زیر یه سقف پیش میاد با دوران مجردی  فرق داره درک دوران مجردی با دوران تاهل دنیا دنیا تفاوت داره  . همه ما فکر میکنیم با باقیه همجنسامون فرق داریم  من با باقیه پسرا فرق دارم  منم با باقیه دخترا فرق دارم اما وقتی رابطه به هم میخوره من تو پسرا از همه بدتر میشم و اون دختر تو دخترا از همه بدتر  ما ها یاد نگرفتیم حتی  مثل دو تا ادم حسابی از هم جدا شیم  اکثر مواقع با دعوا و خیلی کارای ... این همونی بود که میگفت دوستم داره      

   وقتی اغاز رو ندونیم چطوری به پایان فکر کنیم  وقتی ندونیم کیو باید انتخاب کنیم چطور اهداف خودمون رو با اونطرف بالا و پایین میکنیم  .

دختره بعد از 6 ماه دوستی دلباخته شده خیلی راحت خودش رو در اختیار پسره قرار میده میگه خب دوسش داره  اخه پسره بهش گفته اگه منو دوست داری باید باهام فلان رابطه رو داشته باشی اخه من پسرم بهم فشار میاد  دختر نمیدونه که خب تو دوست داشتن بعضی وقتها باید  خیلی فشارهارو تحمل کرد و قتی یه پسر یا یه مرد نتونه نفس خودشو کنترل کنه فردا چطوری میخواد  فشاراهای زندگی رو تحمل کنه ؟ وقتی میبینم یه دختر یا یه پسر به طرفشون وابسته شدن و کور کورانه و کاملا احساسی میرن جلو بدجوری میریزم بهم با یکسری دلایل قصد دارن خودشونو توجیح کنند  .  

امروز با مشاورهای طرف قرار داد سایت تنظیم خانواده (www.tanzimekhanevadeh.ir)  جلسه داشتم برای برگذاری همایش وقتی مشاورا از مراجعه کننده های دختر و پسرشون میگن بعضی ها می خندند و بعضی ها هم گریه میکنند زمانی که با وبلاگ کار خودم رو شروع کردم خیلی چیزارو میدونستم اما بیشتر از اون خیلیهای دیگه رو نمیدونستم اما فهمیدم  دونستن همه وقتها هم خوب نیست . چون روی انتخابهای خودم تاثیر گذار بود . بیشتر فهمیدم  .

 

 بزرگترین عیب ما اینه که بلد نیستیم کسی رو درست دوست داشته باشیم .  اگر ما خودمون رو دوست نداشته باشیم نمیتونیم دیگری رو دوست داشته باشیم  وقتی میخوای یکی رو برای ازدواج انتخاب کنی سه اصل رو در نظر داشته باش   

ا صل  اول ببین اون میتونه خوشبختت کنه بعد برو جلو  90 درصد این مرحله منطقیه   

اصل دوم ببین تو میتونی خوشبختش کنی یا نه که اینم 90 درصدش منطقیه  

اصل سوم بررسی شرایط پیرامون شاید اون بتونه تو رو خوشبخت کنه و تو هم بتونی اونو خوشبخت کنی اما اینوسط برخی شرایط هست که مانع این میشه که شما دوتا همدیگرو خوشبخت کنید پس شرایط همدیگرو از نظرات مختلف انالیز کنید  بعد از این سه اصل بعد احساسی مسئله رو دریابید  مسلما اگر با منطق انتخاب کنید و با عشق زندگی کنید بهتره تا اینکه احساسی انتخاب کنی و اصلا زندگی نکنی و یه عمر همدیگه رو تحمل کنید .   اگرم میخواهی با کسی مشورت کنی یا برو پیش کسی مشورت کن که هم تو رو بشناسه هم طرفات رو یا اینکه نه تو رو بشناسه و نه طرفت رو اینها همش تو حرف سادس در عمل قدرت میخواد چون انسان همیشه درگیره احساساتشه و اگر پای جنس مخالف وسط باشه خیلی مسائل هست که اتش این احساسات رو داغتر میکنه . 

این مطالب رو بعنوان یک مقاله در نظر نگیرید برای ارتباط بیشتر با توی کاربر فقط خواستم دردو دل کرده باشم تا تو هم راحتر بتونی با من مدیر این وبلاگ و مجموعه وب سایتهای راه سبز زندگی و عاشقی برای تو دردو دل کنی اگر دوست داشتی تو نظرات این پست نظرتو بهم  بگو اگر کمکی ازم بر بیاد بدون که دریغ نمیکنم اگر غلط املایی زیاد داشته این مطلب یا مقالاتی که از خودمه باید ببخشید خیلی ها بهم تذکر دادن  خیلی ها اومدن به من حرفای رکیک زدن تو قسمت نظرات که اینقدر زشت بودن که نمی شد تایید کرد  خیلی ها تشکر کردن خیلی ها دعام کردن خیلی ها تذکرهای به جایی دادن خیلی ها انتقاد کردن کلا خیلی ها نظر دادن و من جاداره از همشون تشکر کنم .

خلاصه اگر کمکی از من بر بیاد در خدمتم

با تشکر از تو کاربر عزیز . ُ

دوستدار و برادر کوچک همه شما عزیزان محمد جانبلاغی

زندگی سرشار از عشق را برایتان آرزومندم.

تاریخ ارسال: شنبه 19 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:14 | چاپ مطلب 3 نظر

بزارین برم ...

خستگی هامو بگیرین

غم چشمامو بگیرین

درد از تنم بگیرین

بزارین برم از این جا

بزارین برم از این جا

جنگ من با تن تمومه

بردن باختن تمومه

بزراین برم از این جا

موندن رفتن تمومه

نمی خامو نمی تونم

به لبم رسیده جونم

نزارین این جا بمونم

بزارین برم از اینجا

بزارین برم از این جا...................

  

آهنگ طوقی مازیار فلاحی

تاریخ ارسال: چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:37 | چاپ مطلب 0 نظر

راز ونیاز با خدا

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد,خدا گفت: نه !

رها کردن کارتوست , توباید از آنها دست بکشی.

ازخدا خواستم شکیبایی ام بخشد,خدا گفت : نه !
شکیبایی زاده رنج و سختی است.شکیبایی بخشیدنی نیست , به دست آوردنی است.

ازخدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد,خدا گفت: نه !
من به تو نعمت و برکت دادم,حال با توست که سعادت را به چنگ آوری.

ازخدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد,خدا گفت: نه !
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر,و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.

ازخدا خواستم تا روح را تعالی بخشد,خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالیاما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی.

من هرچیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرینداز خدا خواستم و باز گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد, تاتو خود از هرچیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم,همانگونه که آنها مرا دوست دارند.

وخدا گفت : آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم

تاریخ ارسال: شنبه 12 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:18 | چاپ مطلب 1 نظر

هـــمــــه ی هستی در درون من است!

هـــمــــه ی هستی در درون شماست ! 

راه سبز زندگی  --- محمد جانبلاغی وقتی تعطیلات را آغاز می کنید, در برابر آینه بایستید و به خود بگویید:

(( کسی حق ندارد این روزهای خوش را بر من حرام کند; حتی جنابعالی ))

راه سبز زندگی  --- محمد جانبلاغی   رمز و راز دستیابی به ثروت و نعمت , آن است که ذهن را برآنچه ندارید , متمرکز نکنید واز هز فرصتی برای شکرگزاری و قدر دانی نعمت هایی که دارید, بهره گیرید.

راه سبز زندگی  --- محمد جانبلاغی   پریشانی و اندوه خود را به همسرتان نسبت ندهید. بی همتی خود را برگردن پدر و مادرتان نیندازید. وضع مالی نامساعد خود را ناشی از اوضاع نامطلوب اجتماعی نشمارید. ناتوانایی ها را مسؤول اضافه وزن خود نپندارید. ترس های واهی و بی اساس را به دوران کودکی خودنسبت ندهید و از همه ی آنچه که علت ناکامی هایتان می دانید و ملاقاتشان می کنید, دست بشویید; چراکه اوضاع و شرایط کنونی شما, حاصل مجموعه انتخاب هایتان در طول زندگی ست.

راه سبز زندگی  --- محمد جانبلاغیهرچیز در زندگی شما ,معجزه ای ست سزاوار ستایش و قدردانی; خواه دانه ای شن یا زنبوری برروی گل یا قایقی بادبانی یا فنجانی قهوه و... اگر دریابید که زندگی و همه چیز آن, معجزه هایی پرشکوهی هستند , دیری نخواهد پایید که با تاثیر منفی ناامیدی پی خواهید برد, چرا که درخواهید یافت شما خود, یکی از معجزه های آفرینش به شمار می آیید ; پس خود را زبون و ضعیف جلوه نخواهید

  راه سبز زندگی  --- محمد جانبلاغیزندگی ملال آور نیست اما شماری از مردم , کسالت را برمی گزینند و ملامت, تنها انتخاب آنان است.

راه سبز زندگی  --- محمد جانبلاغیهرلحظه از عمر راکه به خاطر رفتارناگوار دیگران در خشم,اندوه, آزردگی و ناامیدی بگذرانید, لحظه ایست که عنان زندگی خود را از دست داده اید


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: شنبه 12 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:16 | چاپ مطلب 0 نظر

آه ...

دیگه از حرفام خسته شدم ، از این جور حرف زدن .  

نمی خام کسی برام دل بسوزونه !!!

خدایا منو ببخش ببخش نمیخام کفر بگم ...

بیزارم متنفرم ، حالم از خودم به هم میخوره !

مادر کاش منو به دنیا نمی آوردی !

دیگه نمی تونم ...

آه ... ... ... میخام بمیرم .

تاریخ ارسال: جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:24 | چاپ مطلب 1 نظر

پــــــرسش های بی پاسخ

آقای دکتر محمدجانبلاغی پــــــرسش های بی پاسخ

آقای دکتر محمدجانبلاغی لطفا در بخش سوالات دگر گون کننده سایت شرکت کنید.

وخواستار آنیم تا گامی هرچند کوچک در راستای شناخت و تحلیل درون

 و گشودن گره های کور و هزارتوی افکار و خصایص شما بزرگواران - برداشته

 باشیم .

دوستدارتان جانبلاغی

آقای دکتر محمدجانبلاغی لینک ورد به سوالات بی پاسخ

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 21:09 | چاپ مطلب 2 نظر

مشاوره راه سبز زندگی(مسعودی عزیز)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:12 | چاپ مطلب 0 نظر

ای دوست... گوش کن !

میخام بنویسم اما این اشکام نمی زاره

میخام چشامو ببندم اما این بغض تو گلوم میترکه

خدا منو ببخش

خیلی دلم برات تنگ شده

مادر منو ببخش ببخش

Helpfull me …

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:06 | چاپ مطلب 0 نظر

بخون ...

بخون ...

این داستان رو بخونین و نظرتون رو بگین ...

پسرک هم چنان که از خانه دور می شد از دور نوری را دید به سرعت به طرف نور رفت وقتی نزدیک تر شد دید که یک سکه است ...

پسرک خوشحال سکه را برداشت و درحال رفتن بود که ناگهان سکه از دستش رها شد و به داخل سنگ های ریل افتاد .

پسرک بر روی ریل نشست تا سکه را بردارد .

مادرش برای صدا کردن او به بیرون خانه آمد ، پسرش را مشاهده کرد که بر روی ریل نشسته است و قطار نیز به او نزدیک می شود ولی پسرک متوجه ان نمی شود .

مادرش او را صدا کرد ولی او ...

مادرش دیگر چاره ای نداشت با سرعت خود را بر روی ریل رساند ...

راننده قطار به سختی قطار را نگه داشت اما مادرش ...

 

برای به دست آوردن هدف هایمان کاری نکنیم که پدر مادرمان را از دست بدهیم .

 

afsorde

تاریخ ارسال: دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:34 | چاپ مطلب 0 نظر

زمین خوردن من، خنده های تو

چه هوای زیبایی انصافا. چه هوای زیبایی انصافا. چه هوای زیبایی. تو در قلب یک انتظار که نخواهد گذاشت لذت ببری و من در قلب یک شادمانی. تو در حال حسرت خوردن بیهوده برای از دست دادن یک روز برفی و من زیر آن، در حال عشق­بازی با تک تک دانه­هایش.

چه هوایی انصافا. تو در حال نگاه کردن انفعالی به من و من آماده­ی حمله­ی انتحاری جملات تو. حمله­یی همه­جانبه و یک جانبه از تو به من.

رفتن به زیر برف یک دل بزرگ می­خواهد. دلی که نترسد از خیس شدن، یخ زدن. بگو چه چیز دقیقا لذت این را دارد که بروی زیر برف و حسابی خیس شوی و بعد بروی سر کلاس و بی توجه به نگاه­های پرسش­گرایانه­ی دیگرانی که منتظرند روی برف سُر بخوری، زمین بخوری، و بعد بخندند؛ بچسبی به فن کوئل؟

من سُر می­خورم. زمین می­خورم. بخند.

تاریخ ارسال: یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 21:09 | چاپ مطلب 2 نظر

مشاوره راه سبز زندگی(سارا عزیز)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 21:01 | چاپ مطلب 0 نظر

مشاوره راه سبز زندگی(نیلوفر عزیز)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 19:44 | چاپ مطلب 0 نظر

وقت شد باز از تو بنویسم

تمام علوم دنیا را می­دانم ولی چه فایده؟ منی که نتوانم یک دوستت دارم ساده را بفهمانم یا بفهمم حالا همه­ی علوم را هم که بدانم کجا را فتح خواهم کرد؟ می­خواهم استفاده­ی ابزاری کنم از دانسته­هایم در جهت ربودن احساسات تو و معطوف کردنشان به سمت خودم.

می­خواهی بنشینم و مقاله­یی بنویسم در باب ادبیات و در آن شرح مفصلی ارایه دهم از ادبیات ناب چشم­های تو وقتی با من چشم در چشم می­شوی و بگویم که چگونه چشم­هایم کم می­آورند در برابر بار ادبی آنها؟ مقاله­ای بنویسم از ریاضیات و بپردازم به اینکه نمودار زندگی­ام چطور در لحظه­ی ورود تو به آن انفصال قائم پیدا کرد. در ادامه هم بپردازم به اثبات هندسی زاویه­ی نگاه تو از گوشه­ی چشم که مرا می­پاید. یادداشتی از فلسفه و بیان تفصیلی اینکه فلسفه­ی آفرینش تو چه بوده و نیز بررسی فلسفی زندگی با الگو قرار دادن ماهیت وجودی تو. یادداشتی در باب عرفان و بیان رابطه­ی مستقیم­ات با سعادت. اینکه چطور وقتی به چشمانم خیره می­شوی به سعادت می­رسم. به رابطه­ی عطر تن تو با احساس نزدیکی به خدا نیز اشاره خواهم کرد. نوشته­یی با موضوع نجوم و ارایه راه­کارهایی برای رصد کردن چشم­های تو در تاریکی و پشت پنجره­ای خیلی آن طرف­تر. در مقاله­ی پزشکی هم شرحی بدهم از علل بالا رفتن ضربان قلب در اثر نگاه­های تو. مقاله­یی هم در باب آمار،  در ضمیمه­اش هم آمار مفصل و دقیقی ارائه دهم از تمام دفعاتی که چشم­هایم تو را دنبال کرد و تو در دل جمعیتی که مثل مورچه در هم می­لولیدند گم شدی. به هنر هم بپردازم و بیان کنم که چشم­های تو حتا در بزرگترین پرده­های نقاشی نیز نمی­گنجند. در گزارش هواشناسی هم هشدار بدهم که هوا پس است وقتی روی برمی گردانی از من.

تاریخ ارسال: شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 19:31 | چاپ مطلب 3 نظر

فال ورزشی

بیشتر افراد برای مسائل عشقی و کاری به طالع بینی روی می آورند، اما در مورد ورزش چطور؟! حتی اگر شما با این عقیده موافق باشید که اجرام آسمانی می توانند تصمیمات و اتفاقات زمینی را از قبل خبر دهند، اما تأثیر آن ها روی تناسب اندام کمی غیر معقول به نظر می رسد. اما استفاده از طالع بینی دید تازه و جدیدی را به تمرینات ورزشی می بخشد و می توانید با توجه به نشان مخصوص ماه خود، ورزش مخصوص تان را انجام دهید.


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 17:41 | چاپ مطلب 1 نظر

گوش کن

ای خدا ...

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و یا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشنید با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

سهراب سپهری

تاریخ ارسال: شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:22 | چاپ مطلب 0 نظر

در انتظار اتوبوس

اولین ملاقات٬ ایستگاه اتوبوس بود. ساعت هشت صبح. من و اون تنها. نشسته بود روی نیمکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون. سیر نگاش کردم. هیچ توجهی به دور و برش نداشت. ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود. یه نقاشی منحصر به فرد. غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود. اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد. دیگه عادت کرده بودم. دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود. نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شاید یه جور ترس از دست دادنش بود.
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم.
من به همین تماشای ساده راضی بودم.
دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال 
لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش … آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.
مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.
نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید … نمی دونم.
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.
از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به 
جا گذاشت.
من … درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با 
چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.
با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی … بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ایستادم.
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.
دقیق که نگاه کردم دیدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دویده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.
نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم.
- مثه اینکه باید 
پیاده بریم.
و پیاده رفتیم …
و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم 
پیاده رفتن اینقدر خوب باشه.

تاریخ ارسال: جمعه 4 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 22:33 | چاپ مطلب 1 نظر

ای عشق ...

ای عشق شکسته ایم نشکن ما را 

                                    این گونه به خاک ره میافکند ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

                                   ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

I Love You 

h 7

تاریخ ارسال: جمعه 4 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 14:25 | چاپ مطلب 0 نظر

مشاوره راه سبز زندگی(نیلوفر عزیز)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:48 | چاپ مطلب 0 نظر

تفسیر ادبی عشق

می­خواهی برایت یک دسته گل بخرم؟ یک دسته گل پر از رز و چندتایی گلایل لا­به­­لا­یشان، گلایل­ها را برای آنکه فراموش نکنی هر سلام مقدمه­ی غم­انگیزی برای جدایی­ است. بدانی یک روز دسته گلی دیگر برایت خواهم خرید که همه­اش گلایل است بدون حتا دانه­ای رز؛ این یکی را برای خداحافظی.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 21:21 | چاپ مطلب 1 نظر

وضعیت آبی

وضعیت آبی

آخ امیر خوش به حالت کاش من جای تو بودم !

خواهر من کاش همیشه در کنار من بودی ...

تازه میفهمم که عشق امیر عشقه !!! یه عشق واقعی واقعی خوش به حال شیرین ، که عشق واقعیه یه نفره!

اما شیرین فقط بلده که دل امیرو بشکونه

خدا دوست دارم ولی از خودم متنفرم بیزارم .

تو یه کتابی خونده بودم که اگه عشقت واقعی باشه از ته دلت ، همیشه باهاشی تو غم وشادی ، عین امیر .

وقتی یکی رو دوست داری همیشه به فکرشی ، ولی وقتی که تنهایی چیکار می کنی ؟؟؟

اگه تو زندگی عشق واقعی وجود داشت خیانت دعوا غارت کشتار و ... بی معنی می شد!

قوی باش امیر قوی ی ی !

دیدی شیرین چطور دل امیر رو شکست دیدی ؟

دلم سوخت هم برای اون هم برای خودم ، چقد سخته !؟؟!

پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ! هر وقت با تیکه های شکسته دل ی نفر ، ی پازل جدید براش ساختی هنر کردی ... !!!

خیلی احساساتی هستی امیر !

حامد

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 17:09 | چاپ مطلب 0 نظر

تـرس

با سلام خدمت شما دوستان عزیزم.من محمد جانبلاغی می خواهم با شما دوستان عزیزم در مورد ترس ونگرانی بحث وگفتگو کنم.

چندی پیش با دوستی (نیمای عزیز و نویسنده همکارم)  حرف می زدم.اون دوست عزیزم گفت که آقای جانبلاغی شما چگونه توانسته اید

این کتاب ها را بنویسد؟ من هم می خواهم کتاب های را بنویسم ولی می ترسم! من نمیدونم چکار کنم؟

حالا از شما عزیزان چند سوال می پرسم؟چون این می تونه مشکل خیلی از ما ها باشد.

آیا من به عنوان نوع انسان شجاعت و جسارت پدرانم را دارم؟ که در اون زمان نه برق بوده, نه امکانات رفاهی, نه بیمارستان بوده و...ولی زندگی کردند.

با سرما ها با گرما ها با سیل خشم طبیعت با طوفان با همه مشکلات زندگی که داشته اند ایستاده اند و زندگی کرده اند.

من و شما که فرزندانشان هستیم چی؟ ما با این همه امکانات باید صد برابر- هزار برابر از اون ها جسور تر و خوشحال تر باشیم.امیدوارتر باشیم.شاکرترباشیم.

وازخودمون سوال کنیم که آیا من جسارت حرکت - جسارت دیدن توانمدیهایم - جسارت ابراز وجودم را دارم؟پسر جان می خواهی بری خواستگاری؟

 دوست داری که به زوج آیندت بگی دوسش داری؟دوست داری بگی مایلی با من حرف بزنی؟دست و پات می لرزد.عرق می کنی.می ترسی.وحشت میگیردد.

آخر سر هم ولش می کنی و می روی.من نمیگم اون انتخا ب خوب یا بدی است.تا نشناسی که نمی تونی بفهمی.

آقای عزیز طرحی داری.ایده ای داری برنامه ای داری برای زندگیت سال هاست مرورش میکنی ولی می ترسی ابرازش کنید.

می ترسی کارتو  ول کنی بری دنبال یه کار جدید.جرات زندگیمون کجا رفته.

خانم حرفی داری می خواهی به همسرت بگی.خوب بگو.چــرا میذاری اینقدر جمع بشه تا عصبانی بشی.که پرخاش کنی.یا غر بزنی.

بعد زخم معده بگیری - سرطان بگیری.خوب حرفتون بزن.چون می ترسی.چون جسارتتو از دست دادی.

به خاطر بیارید شجاعت با بی تربیتی فرق می کند.شجاعت با خشونت فرق می کند.منو شما ممکنه در صد مورد با هم تفاهم نداشته باشیم

ولی می تونیم که احترام همدیگه را داشته باشیم.اتفاقا بی ادبی و بی تربیتی و پرخاشگری نتیجه ضعف بشر است.

اینقدر خودمون را باترس ها محدود کرده ایم که نفس نمیتونیم بکشیم.نه برای اینکه فضا تنگ است بلکه از این جهت است که ما ترسو هستیم.

ترس از زندگی داریم.ترس از مقابله داریم.اینقدر میذاریم جمع بشه که به خشونت گرایش پیدا می کند.یا افسرده میشیم یا پرخاشگر.

لزومی ندارد افسرده یا پرخاشگر بشیم.حد وسط.حرفمون را بزنیم.ابراز وجود کنیم.

توی مهمونی می خواهی بلند شو برقص.آخه بده؟چی بده؟ من رقصم مسخره است! خوب باشه.بذار بخندن.حداقل 2 نفر خوشحال میشه.

خودتم خوشحال میشوی.می خواهی آواز بخونی؟بلند شو آوزتو بخون. صدات بده؟ مگه گفتی صدات خوبه؟

می خواهی کتاب بنویسی؟ می ترسی؟ شجاعت پدارمون را نگاه کن.کتابتون بنویس.در زندگی جاری بشید.

 چقدر عمر می کنید؟ما غالبا در پیله ترس هایمون کوچک می مانیم. نه اینکه دیگران نمی گذارند.ما خودمون می ترسیم.

می ترسیم شکسن بخوریم - اشتباه بکنیم.می ترسیم محروم بشیم.

من در دانشگاه دوستی داشتم که می گفت : آقای جانبلاغی تو چـرا اینقدر می خندی؟اصلا به چی می خندی؟

گفتم دوست عزیزم چطور مگه؟ مگر شما نمی خندید؟گفت اگر بخندیم : نمی گویند این جلف است - بی عار است.خول است.و..

کمی به فکر فرو رفتم وگفتم دوست گلم یه خول زنده بهتر از یک دانای مرده است.

اون دوست من می ترسه بخنده بهش بگویند خول است.می ترسه بخنده بگویند این جلف است -می ترسه شاد باشه بهش بگن بی عار است.

ولی من ترجیح می دهم بهم بگویند جلف - بی عار - خول - نادان و هرچی میخواهند بگن.ولی خودم باشم.نقش بازی نکنم.

 *برقص*
 *چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند
 *عشق بورز*
 *چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای
 *بخوان*
 *چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود
 *زندگی کن*
 *چنانکه گویی بهشت روی زمین است
 خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان
 بذار نور به زندگیت وارد بشه

کمتر از ذره نئی پست مشو عشق بورز    تا به افلاک خورشید رسی چرخ زنان.

دوستدارتان محمد جانبلاغی

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:16 | چاپ مطلب 1 نظر

افـســردگـی

اندکی از مردم تمایل به جستوجوی درمان بیماری جسمی شان را ندارند.اما بسیار از افراد پذیرش ابتلا به بیماری روحی برایشان دشوار است.

به هــر حال اختلالاتی نظیر افسردگی - اظطراب وترسهای غیر منطقی و... قابل درمان است.لزومی ندارد که از بیماری روحیتان احساس خجالت

 و شرمندگی کنید یا براین عقیده با شید که باید تنها بمانید.

افسردگی

افسردگی عبارت از احساس غمگینی اغلب توام با از دست دادن علاقه کلی به همه چیز در زندگی که همراه با کاهش انرژی می باشد.

و افسردگی معمولا بیشتر از سن20 سالگی به بعد شایع است.ودر خانم ها دوبرار از مردان است.

جهت درمان افسردگی خود در قسمت موضوعات سایت " مدیریت استرس " را مطالعه کنید یا با من محمد جانبلاغی تماس بگیرید.

عوارض بیماری

اگر افسردگی درمان نشود ندرتا ممکن است به گیجی ملال انگیز منجر گردد که در آن گفتار وحرکات بیمار به مقدار قابل توجهی کاهش می یابد.

در صورت عدم انجام اقدام درمانی افسردگی می تواند منجر به تاخیر در بهبود بیماری فیزیکی و تشدید درد در نواحی آسیب دیده شود که این خود

می تواند با عث افزایش افسردگی گردد.فردیکه به افسردگی شدید مبتلا باشد ممکن است درصدد خود کشی برآمده و یا اقدام به این کار نماید.

 پیام من محمد جانبلاغی: چه فکر کنید که می توانید یا نمی توانید در هر صورت حق با شماست.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:16 | چاپ مطلب 0 نظر

مشکلات ما

ما مخلوقاتی اجتماعی هستیم که احتیاج داریم

      مشکلات خود را با یکدیگر در میان بگذاریم - خواه با کسانی

    که به ما اهمیت می دهند یا افرادی که مشکلاتی مشابه  -

   دارند . وقتی تنها باشیم - مشکلات حادتر می شود.

                     با در میان گذاشتن مشکل می توانیم به

                    نتیجه ای برسیم و راه حلی بیابیم .

محمد جانبلاغی

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:15 | چاپ مطلب 0 نظر

غم

انسان حالش بدتر می شود اگر غمگین باشد و نداند چرا.

               در مورد احساسات و عواطف خودت فکر کن .

        در این صورت - حتی وقتی غمگین و ناراحت هستی - از اینکه

       می دانی علتش چیست و چه تغییری لازم است احساس آرامش می کنی .

محمد جانبلاغی

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:15 | چاپ مطلب 0 نظر

حل نگرانی ها

فهرستی از نگرانی های خود تهیه کنید .

     هر چیزی را می خواهید نگرانش شوید در این فهرست بگنجانید مثلا:

    ((  آیا قبول می شوم ؟)) و...

     حالا برا ی خود ساعت مشخصی را برای نگران شدن درباره موارد

    فهرست تان تعیین کنبد . مثلا ساعت ۳ بعد از ظهر روز شنبه .

         و تا آن زمان بروید و آرامش داشته باشید .

     وقتی ساعت ۳ بعداز ظهر روز شنبه فرا می رسد دو راه پیش روی

    شماست :

         ۱- می توانید بنشینید و نگران تک تک موارد فهرست تان شوید ...

          با این روش در وقت هم صرفه جویی می کنید زیرا تاهمین روز شنبه

         نیمی از چیزهایی که قرار بود نگرانش باشید اتفاق افتاده و سپری شده

         است .

       ۲- می توانید فهرست خود را پاره کنید و به سینما بروید .

          این ذهن مال شماست و شما می توانید دوباره از نگرانی هایتان

         فهرست برداری کنید . 

         این شما هستید که افکار خود را انتخاب می کنید و اگر شما انتخاب 

         کننده نیستید پس افکار شما را چه کسی انتخاب می کند ؟

محمد جانبلاغی

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:14 | چاپ مطلب 0 نظر

آیا مسئله دارید ؟

آیا مسئله دارید ؟ چرا .

      هر بار که با مسئله ای روبرو می شوید و با ذهنیت

     مثبت آنرا شکست می دهید - تبدیل به انسانی بهتر

     بزرگتر و موفق تر می شوید .

محمد جانبلاغی

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:13 | چاپ مطلب 0 نظر

ارتباط

ارتباط بر اساس قدردانی متقابل است.

   هیچ راهی بهتر از این نیست که قدردانی خودت را به دیگران

   نشان دهی و به آنان بگویی چقدر به وجودشان اهمیت    -

   می دهی .

محمد جانبلاغی

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:12 | چاپ مطلب 0 نظر

دوست داشتن خـود

وقتی به خود علاقه ای نداشته باشیم دیگران را

 می آزاریم و همچنین خود را در معرض فشارها و استرس های

بسیار قرار می دهیم .

        احساسی که درباره خود دارید در دستان خود شماست .

محمد جانبلاغی

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:12 | چاپ مطلب 0 نظر

تفکـر مثبت

روش آدمهای ضعیف وشکست خورده این

    است که آنقدر روی مشکلات انگشت می گذارند

   که دیگر جز مشکل - چیزی نمی بینند اماکسی که

  از شیوه تفکر مثبت استفاده می کند به امکانات و -

 راه حل هامی اندیشد و با مترکز کردن حواس خود بر

 این امکانات است که به موفقیت دست پیدا می کند .

محمد جانبلاغی

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:05 | چاپ مطلب 0 نظر

وقتی مسئله ای دارید

  وقتی مسئله ای دارید :

     ۱- از خداوند کمک بخواهید .

     ۲- بیندیشید.

     ۳- مسئله را بیان کنید .

     ۴-مسئله را تحلیل کنید .

    ۵- از ذهنیت مثبت استفاده کنید و مسئله را

        فرصت مناسبی تلقی نمائید.

   ۶- از ناراحتی امتیازی مثبت بسازید .

محمد جانبلاغی

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:00 | چاپ مطلب 0 نظر